مثنوی از زبان او

نپرس از من آن شب چه شد با دلم

که انگار، بیرون ز خود، راهی‌ شدم

نه آماده بودم، نه مشتاق و گرم

ولی آمدش، نرم‌تر از نسیمِ شرم

نگاهش، نه زیبا، که بی‌واژه بود

و دستش، نه عادت، که آغوشِ رود

به تن نزدیک شد، بی‌تماس و صدا

ولی در تنم شعله زد، بی‌خطا

نه از شرم، نه از گناهی قدیم

که از شوقِ چیزی شبیه به بیم

دلم گفت بگذار تا وا شوم

در آغوش او، قطره‌ی ما شوم

نفس‌هاش اگر ریخت روی تنم

نه زخمی شدم، نه شکستم، منم

که در بازوانش نهان‌گاه دید

و بوسه، نه بازی، که جان‌خواه دید

برهنه شدم، بی‌تکلف، بی‌خوف

نه از تن، که از لایه‌لایه‌ی خوف

صدایم نمی‌لرزید از خشم و ترس

که چشمان او برده بودم به درس

نه چیزی به اجبار در بین ما

که تنها، «همینجا بمان» بود، صدا

نمی‌دانم آن شب کجا ختم شد

ولی من هنوزم به یادش، خودم

هنوز از نفس‌های او گرم‌ام

اگر هم نباشد، به یادش نرم‌ام

نه او رفت، نه من، ما هم‌آغوش شدیم

و آن شب، شد آغاز چیزی عظیم

اگر روزی افتاد نامش به لب

بدان: شعله‌اش هست، نه با سبب

گذشتند سال‌ها ز آن شبِ دور

ولی مانده‌ست در جانم، عبور

تو را دیگران بردند از دستِ من

ولی در تنم ماند، تبِ آن بدن

نپرس از چه دردی نمی‌پوسدش

که آغوش، اگر عشق باشد، غمش

نپرس از چه چیزی نمی‌رفت یاد

که گاهی نفس، می‌شود استناد

جهانم گذشت و تو دوری هنوز

ولی روی تن، داغ آن آغوشت است، سوز

نه خواهم تو را، نه شکایت کنم

فقط گاه، با یاد، رهایت کنم

بدون تو، اما نه بی آن شبم

که آن شب، هنوز است پنهان به لبم

نفس می‌کشم، نه به اسم تو، نه

به چیزی شبیه تپش، در تنه

در آغوش کس‌ها شدم بعد از آن

ولی در دلم، هیچکس آنچنان

نه گرم، نه آرام، نه رازناک

تو تنها شدی ردِ آن حسِ پاک

و شاید نباشی، و دیگر نگم

ولی سینه‌ام با تو دارد قسم

که چیزی درونم، تو را لمس کرد

که با هیچ دستِ دگر گرم نشد

تو رفتی، زمان هم، گذر کرد و رفت

ولی شب، همان شب، نپوسید، نه

#بهنام محترمی#