مرا دل است افروخته ز هجران و وصل تو

چو شعله‌ی آتش، در شب تار و خلوت تو

چو باده به کامم، ناز تو تلخ و شیرین است

چو باد بهار می‌پیچد بوی خوش نجوا تو

چشمم به راه توست، به هر سحر و شامگاه

که بیایی از دور، به بوسه و به آغوش تو

لبانت ز شهد و شراب، سرشار ز ناز و نوا

تو آن دلبر دل‌ربا، که کشته صدها دل تو

هر نگاهت افسون است، هر خنده‌ات بهار

که می‌رقصد در جانم شور و نغمه و سرود تو

گام‌هایت چو نسیم، نرم و سبک و دل‌پذیر

می‌پیچد ز کوچه‌ها، یاد تو همچون بوی تو

دل به مهر تو سپردم، بی‌تاب و پر آشوب

به امید روز وصال، به زنجیر آرزوی تو

تو خورشید و من سایه، تو باغ و من گُل پژمرده

ز تو هر نفس می‌گیرم جان و عشق بی‌انتها تو

#بهنام محترمی#