وصل تو
مرا دل است افروخته ز هجران و وصل تو
چو شعلهی آتش، در شب تار و خلوت تو
چو باده به کامم، ناز تو تلخ و شیرین است
چو باد بهار میپیچد بوی خوش نجوا تو
چشمم به راه توست، به هر سحر و شامگاه
که بیایی از دور، به بوسه و به آغوش تو
لبانت ز شهد و شراب، سرشار ز ناز و نوا
تو آن دلبر دلربا، که کشته صدها دل تو
هر نگاهت افسون است، هر خندهات بهار
که میرقصد در جانم شور و نغمه و سرود تو
گامهایت چو نسیم، نرم و سبک و دلپذیر
میپیچد ز کوچهها، یاد تو همچون بوی تو
دل به مهر تو سپردم، بیتاب و پر آشوب
به امید روز وصال، به زنجیر آرزوی تو
تو خورشید و من سایه، تو باغ و من گُل پژمرده
ز تو هر نفس میگیرم جان و عشق بیانتها تو
#بهنام محترمی#
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 14:22 توسط بهنام محترمی
|