فرهنگ ترامپستان

فرهنگ ترامپستان

یکی مرد نام‌جو، گرفتار خویش

همه روز در فکر نام خویش

زِ هر جا که نامی به گوشش رسید

دلش گفت: باید به نامم کنید !

ترامپ از خود خویش راضی نبود

جهان پیش چشمش کم و ناچیز ببود

یکی روز گفت: این تنگه از من !

یکی روز گفت: آن جزیره از من!

به هر سو که دیدی، نشانی نهاد

ز نام خودش بر جهان یاد داد

چنان شد که خورشید را گفت:

مرا نام بگذار بر روی خویش

گفتم: ای اسکول! آخر این چه هوس؟

مگر نام عالم کم استت، نفس؟

گفتا: اگر نام دنیا شود

ترامپستان من، آرزوها شود !

گفتم: تو نام جهان را ببر

ولی نام ایران نماند ز سر

که ایران نه ملکی‌ست در دفترت

که پاکش کنی با قلم، از سرت

هر آن نام بیگانه بر خاک ماند

ولی نام ایران جاوید ماند.

#بهنام_محترمی#

عمر

شبی عمرم به پایان می‌رسد

دل من نیز به سامان می‌رسد

هرچه گفتم در سکوت این جهان

روزی آخر به پایان می‌رسد

عشق اگر در سینه پنهان مانده است

با نفس‌های آخرین جان می‌رسد

ما مسافران این شب بوده‌ایم

صبح، بی‌ما نیز آسان می‌رسد

کاش پیش از رفتنم ای روزگار

دست یاری بر دل ویران رسد

#بهنام_محترمی#

نیستان

چو آتش در نیستان شعله‌ور شد

دل هر نی ز داغی شعله‌ور شد

شرر افتاد و نی‌ها سوختند آه

تمام نیستان غرق شرر شد

یکی نی شمع گور خویشتن شد

یکی در شعله خاکستر به سر شد

یکی گفتا من از خویشم گذشتم

یکی گفتا دلم خونین‌جگر شد

ز هر نی ناله‌ای برخاست در باد

که آواز جدایی در سحر شد

نه نی ماند و نه نایی در نیستان

فقط خاکستر عشق تو به جا شد

من آن نی‌ام که در آتش نشستم

که جانم سوخت و عشقت معتبر شد

مرا آتش بزن ای عشق شیرین

که سوختن در رهت عین هنر شد

اگر روزی گذشتی بر مزارم

مبین خاکم که آنجا یک قمر شد

ببین شمعی میان خاک می‌سوزد

که از اشک دل من شعله‌ور شد

هر آن نی کز غم عشقت بسوزد

چراغ خلوت اهل نظر شد

نیستان گرچه از آتش فنا گشت

ز خاکستر هزاران عشق سر زد

و من در آخرین دم زیر لب گفتم

تمام هستی‌ام از عشق تو شد

#بهنام_محترمی#

تاریخ تکرار می شود

تاریخ تکرار می‌شود.

ایران این حقیقت تلخ را بارها به چشم دیده است روزگاری که قدرت‌های بزرگ زمان، از روسیه و انگلستان گرفته تا بعدها آمریکا، با فشار سیاسی، نظامی و استعماری بر سرنوشت این سرزمین اثر گذاشتند و بخش‌هایی از سرزمین تاریخی ایران از پیکرهٔ آن جدا شد. در همان روزگار نیز کم نبودند کسانی که با عنوان کارشناس و مصلحت‌اندیش، سنگ قدرت‌های خارجی را به سینه می‌زدند اما حاصل آن سیاست‌ها، برای ایران چیزی جز ضعف، فشار و از دست رفتن منافع ملی نبود.

امروز نیز اگر تاریخ را فراموش کنیم، ممکن است همان چرخه دوباره تکرار شود. گاهی ادعاهایی دربارهٔ سرزمین ایران مطرح می‌شود و گاه حتی برای نشان دادن هویت تاریخی ایران، نمادها و پرچم‌هایی به کار می‌رود که عمرشان با عمق تاریخ این سرزمین قابل قیاس نیست؛ یا تنگه راهبردی و ایرانی هرمز به موضوع ادعاهای سیاسی تبدیل می‌شود.

اما یک حقیقت روشن است ایران را نمی‌توان تنها با شعر و فرهنگ و خاطرهٔ تاریخی حفظ کرد.

فرهنگ، تاریخ و تمدن، ستون‌های هویت ایران‌اند اما در جهان سیاست، ملتی که توان دفاع از مرزها و منافع ملی خود را نداشته باشد، ممکن است حتی با هزار سال تمدن نیز زیر فشار قدرت‌های بزرگ قرار گیرد.

ایران برای حفظ صلح، استقلال و تمامیت ارضی خود، به قدرت ملی نیاز دارد و قدرت دفاعی بخشی از همین توان ملی است.

تاریخ اگر یک‌بار هشدار داده باشد، خردمند آن را به خاطر می‌سپارد

چراکه ملتی که تاریخ را فراموش کند، ممکن است مجبور شود آن را دوباره زندگی کند.

#بهنام_محترمی#

خر مدرک دار

خر مدرک‌دار

خر از طویله چو آید به شهر

بپوشد قبای بزرگی به مهر

اگر دانشش نام و عنوان دهد

به او مدرک علم و دیوان دهد

چو بر مسند جاه بنشانَدش

ز هر سو بزرگان بخواندش

ولی گر خرد در سرش جا نشد

ز دانش نصیبش به جز نام نشد

نه مدرک کند آدمی را خرد

نه منصب ز نادان، دانا کند

اگر جامهٔ فضل بر تن کند

ز نادانی خویش دم می‌زند

کسی آدم است و سزاوار نام

که آزاد گردد ز خوی حرام

اگر از خری خویشتن وا کند

خودش را ز بند هوس‌ها کند

خر عیسی اگر ره به مکه برد

چو بازآید، آخر همان خر بود!

#بهنام_محترمی_بیت آخر حضرت سعدی#

اژدهای غرور

چنین گفت آن اژدهای غرور

که غنیمت بود بهرهٔ زور

بدو گفتم ای بی‌خرد خودپسند

سخن را مکن با ستم هم‌کمند

تو از تیغ بنیاد شاهی کنی

ز بیداد آیین راهی کنی

نیاکان ما داد را پرورند

نه گنج از ره کشتن آورند

ز کوروش فروغ جهان مانده است

ز دادش نشان جاودان مانده است

ز رستم دل شیر و بازوی مرد

نه دستی که آلوده گردد به درد

ز کاوه درفش سرافرازی است

نه آیین غارت نه چنگ‌آوری است

تو را گر سده چار تاریخ هست

مرا چرخ گواه هزاران نشست

زمین من از بامداد نخست

به فرهنگ و فرزانگی کرده رُست

نه با باد آید نه با باد رود

چراغی که ایران برافروخت سود

اگر تاج بر زور بر سر نهی

سرانجام در خاک بی‌فررهی

بماند ز مردان فقط نام نیک

نه شمشیر خونریز و کردار تیره

#بهنام_محترمی#

خال

خال چانه‌ات نشان مُهر خداست

یک نقطه ولی تمام شور و نواست

هر کس که به آن سیاهی افتاد اسیر

دانست که عشق از همین‌جا ابتداست

#بهنام_محترمی#

کلاغ ها

آن روز صبح هوا هنوز گرگ‌ومیش بود. کنار جاده‌ای خاکی یک یاکریم افتاده بود بال‌هایش زخمی بود و توان پرواز نداشت. سه کلاغ از آسمان پایین آمدند و دورش حلقه زدند. انگار از قبل می‌دانستند که این پرنده دیگر راه گریزی ندارد.

اولی بی‌درنگ نوکش را بر بال زخمی پرنده زد. دومی به گردنش نوک زد و سومی، کمی آن‌طرف‌تر با احتیاط نگاه می‌کرد و هر از گاهی ضربه‌ای می‌زد یاکریم تقلا می‌کرد خودش را روی خاک بکشد اما هر بار که چند سانتی‌متر جلو می‌رفت یکی از کلاغ‌ها راهش را سد می‌کرد

من از دور ایستاده بودم و فقط نگاه می‌کردم فاصله آن‌قدر زیاد بود که اگر می‌دویدم شاید دیر می‌رسیدم. صدای بال‌های کلاغ‌ها با نفس‌های بریده آن پرنده در هم آمیخته بود. هیچ فریادی در کار نبود فقط سکوتی سنگین که هر نوک آن را سنگین‌تر می‌کرد.

لحظه‌ای یاکریم سرش را بلند کرد چشم‌هایش هنوز برق داشت انگار نمی‌خواست تسلیم شود. اما سه کلاغ بی‌اعتنا به آن نگاه، دوباره به جانش افتادند

آن صحنه خیلی زود تمام شد، اما تصویرش سال‌ها در ذهنم ماند از آن روز فهمیدم همیشه کلاغ‌ها گرسنه نیستند گاهی فقط چون می‌دانند قربانی دیگر توان دفاع از خودش را ندارد دورش جمع می‌شوند.

#بهنام_محترمی#

سفر

در کنج خانه نشسته‌ام

نه دلم هوای کوچه‌ها دارد

نه چشمم در پی تماشای جهان است

که جهان را بسیار دیده‌ام و غم آدمیان را بیشتر

مرا اندوهی‌ست نه از خویشتن

نه از زخم دل خویش

غم من روزی‌ست که پرده‌ها کنار رود

و چشم جانم ببیند رنج بی‌شمار مردمان عالم را

ای عشق پنهان هستی

ای راز جاری در رگ آفرینش

مرا از خود مبر

که در خلوت این خانه

با یاد تو زنده‌ام

و با اشک خویش برای دل‌های شکسته دعا می‌کنم

اگر روز حساب از من پرسند چه آوردی؟

گویم

جز قلبی زخمی

جز عشقی بی‌پناه

و جز آهی برای تمام جان‌های خسته

چیزی در این سفر نداشتم

#بهنام_محترمی#

آرش

چو بدخواه ایران هم‌آواز شد

جهان از دم کینه دمساز شد

ز هر مرز لشکر به پیمان رسید

که ایران ز بنیاد ویران شود

برآمد ز البرز آرش چو شیر

به چنگ اندرون داشت آن چوب و تیر

ز خور، زه پولاد بر کمان کشید

به خوز آن سر دیگرش آرمید

نهاد آن گه تیر اندر خم استوار

که لرزید از آن، کوه و دشت و حصار

چنان زه کشید از پی داد و مهر

که خم گشت بازوی او چون سپهر

نه تیری که آذر به پرواز بود

نه پیکان که آوای سرافراز بود

چو از شست آرش رها گشت تیر

زمان ماند مبهوت و گردون اسیر

چو آذر گذر کرد از ابر سیاه

فرو ریخت بر کینه‌جویان راه

دل هر ستمگر ز بیمش گداخت

غرورش چو خاکستر باد باخت

نه از بهر کین، نه به سود نبرد

که از بهر ایران، کمان را سپرد

بماناد ایران چو خورشیدِ پاک

فروزان‌تر از مهر بر روی خاک

#بهنام_محترمی_آرش#

جسم

سال‌ها بعد اگر گور مرا وا بکنند

نه ز خاکم اثری نه ز تنم پیرهنی

نه کفنی مانده به جا نه نشانی ز من است

همه‌جا عطر تو پیچیده چو راز کهنی

تن من رفته ز یاد همه اهل زمین

نام من محو شده در گذر حادثه‌ها

لیک از آن خانهٔ خاموش دل خاکی من

مانده یک رایحه از عشق تو در خاطره‌ها

اگر از من بپرسند که این خاک چه داشت؟

گوید آن خاک به جز عشق امانتی نبود

آنچه از عمر من خسته به جا مانده هنوز

جز نفس‌های تو و زمزمه محبتی نبود.

#بهنام_محترمی_جسم#

کفش زرین

کفش زرین

یکی کفش زر داشت، از چرم ناب

یکی پای خونین، به راه عذاب

یکی تاج بر سر، ز زر می‌تراشید

یکی نان خشکیده بر سفره می‌داشت

یکی نام و آوازه می‌خواست و جاه

یکی چشم بر لقمه‌ای داشت و آه

ز اصلاح گفتند و از اصل دین

ولی درد مردم همان بود و این

یکی وعده‌ها را به دفتر نوشت

یکی قرض نان را به دفتر نوشت

ز آزادی و عدل بسیار گفتند

ولی کوچه‌ها را پر از فقر دیدند

ز اصول و اصلاح، سخن‌ها سرودند

ولی سفره‌ها را تهی‌تر نمودند

نه عمامه میزان مردی بود

نه تاج و نه زر، مایهٔ برتری بود

ملاک بزرگی نه نام است و جاه

که کردار نیک است و دل بی‌ریا

قلم گر به دست ریاکار بود

به جای حقیقت، گرفتار بود

قلم گر به دست خردمند بود

برای ستمدیده چون رعد بود

کفش از چرم باشد، چه زیبا، چه زشت

مهم آن‌که با آن به کدامین سرشت

یکی پای مردم به آزادی برد

یکی پای مردم به زنجیر برد

ز جنس کفش گرچه همه چرم بود

یکی بوی عشق و یکی ظلم بود

اگر کفش بر پای انسان بود

قدم‌های او در پی جان بود

ولی گر به پای ستمگر نشست

به خون دل مردمان راه بست

پس ای صاحب کفش زرین و جاه

مکن فخر بر چرم و بر تخت و گاه

که انسان نه با کفش و عنوان شود

که با داد و کردار، انسان شود

#بهنام_محترمی#

سیمرغ

اگر خاک ایران برآید ز دست

هنوز آخرین پر سیمرغ هست

هنوز آتش کاوه در جان ماست

هنوز از دل شیرمردان صداست

اگر تیره گردد شب روزگار

برآید ز البرز خورشید یار

نه دیو و نه دشمن بمانَد به جای

که ایران بود زنده با نام و رای

ز خون سیاوش ز رزم دلاور

بمانده‌ست این خاک آزاد و سرور

ز فردوسی آموخت این سرزمین

که جان می‌دهد لیک ندهد نگین

اگر باد حادثه بر ما وزد

ز خاکستر ما سیمرغ پر کشد

که این ملک دیرینه با فر و داد

بماند همیشه به نام نیاکان به یاد

#بهنام_محترمی#

تاسیان

ز هجر روی تو جانم اسیر تاسیان است

دلم چو شمع سحر در هوای تو نوان است

نسیم اگر گذرد از سرای زلف سیاهت

هزار نافهٔ مشک از نفس در این جهان است

مرا نه طاقت صبر است و نه مجال فراموشی

تمام هستی من وقف آن دو چشم جان است

بیا که بی‌رخ تو باغ عمر بی‌بهار است

شراب عشق تو تنها دوای این روان است

اگر به لطف نگاهی کنی به حال دل من

همین کرامت تو دولت همه زمان است

دگر چه گویم از این تاسیان شب‌های هجران؟

دعای حافظ‌وشم وصل یار جاودان است

#بهنام_محترمی#

نخستین بوسه

در آن دشت کهن زیر آغوش سپیده

دو کبوتر به هم گفتند راز دل دیده

نوک بر نوک نهادند نه از بهر سخن

که عشق آمد و خواند از دل خاموش، سخن

پسر دید و دختر نفس در نفس افتاد

ز مهر نهان شعله‌ای در دو دل افتاد

نه زر بود و نه تاج و نه آواز جهان

فقط گرمی عشقی میان دو جان

چو در آغوش هم آرام گرفتند

ز خود رفتند و به دریای محبت شتافتند

ز خاک تن انسان گل فردا دمید

ز پیوند دو دل قصه هستی رسید

عشق آمد و گفتا منم آبِ حیات

منم راز بقا در گذر کائنات

لب یار حکایت ز نخستین نفس بود

که در دفتر آفرینش نام عشق نوشت

#بهنام_محترمی#

باده

از باده مزن دل
از باده چه حاصل
جز حسرت و اندوه
در خاطر غافل

با عشق بنوشیم
از جامِ محبت
کز مهر تو روید
صد باغ سعادت

دل را به تو دادم
ای مایهٔ منزل
بی‌روی تو باشد
این جان من باطل

#بهنام_محترمی#

آواز قو

آواز قو

کنار برکه‌ای آرام و مهتابی

نشسته بود قویی سپید و آبی

ز آغاز عمرش با یک دلدار

گذشته بود از هر خزانی هر بهار

نه دیده بود جز روی یارش را

نه خواسته بود جز بوی دیارش را

چو باد آمد به هم پیچید گیسوی آب

دو بال عشقشان شد سایه‌بان خواب

نه در کوچ خزان از هم جدا گشتند

نه در طوفان شب از هم رها گشتند

وفا را از پر خود نقش می‌کردند

ز عشق پاک عالم را خبر کردند

زمان بگذشت و برف آمد به مویش

نشست آرام مرگ بر گلویش

نگاهی کرد سوی یار دیرین

که ای همراه من ای ماه شیرین

اگرچه می‌روم از این جهان خاک

تو ماندگار بمان ای عشق بی‌باک

سپس سر بر کنار آب بنهاد

ز لب آواز آخر را به دنیا داد

نه فریادی نه آهی نه شکایتی

فقط یک نغمه بود از وفاداری

صدایش رفت تا دور آسمان‌ها

پیام عشق شد در گوش جان‌ها

قو رفت و ماند آوازش در عالم

چو شعری جاودان از مهر و ماتم

که گفت آن‌کس که عاشق شد به پاکی

نمی‌میرد بماند در دل خاکی

#بهنام_محترمی_آواز_قو#

چشم هایت

چشم‌هایت....

نه دو پنجره

که دو سرزمین بی‌انتهاست

هر بار که در آن‌ها نگاه می‌کنم

سال‌ها از خودم دور می‌شوم

و به تو نزدیک‌تر

چشم‌هایت

شب را از ستاره بی‌نیاز کرده‌اند

چراغی‌اند

که حتی در خاموشی

راهِ دل را نشان می‌دهند

چه رازی در آن‌ها پنهان است

که هر نگاه

مرا از جهان می‌برد

و در اقلیمِ عاشقی

دوباره متولدم می‌کند؟

مگذار نگاهت را از من بگیری.....

من سال‌هاست

در پناه همین دو چشم

زندگی می‌کنم

بی‌آنکه خانه‌ای

جز مردمکِ چشمان تو

بشناسم

#بهنام_محترمی_چشم_هایت#

طور معنا

چه رسی به طور معنا ز خودی اگر نگذری

تو صدای دوست بشنو نه هیاهوی داوری

نه به نور برق دنیا نه به تخت و تاج فانی

دل اگر به دوست دادی بشنو از دلش نشانی

به حریمِ عشق آیی چو ز خویشتن برهی

همه[ لن] حجاب راه است اگر از( من)ت نرهی

چه طلب کنی تجلّی به نگاه چشم ظاهر؟

دل اگر شود چو سینا همه‌جا بود مظاهر

#بهنام_محترمی_طور_معنا#

دختر سرخی

در ازدحام زمان ایستاده‌ای تنها

به رنگ آتش عشق در لباسِ رویا

میدان هنوز تو را می‌بیند و نمی‌پرسد

که این سکوت بلند از کدام قصه‌ست آیا

قرار بود بیایی…... و بادها گفتند

که عشق گم نشود در هجوم فرداها

تو مانده‌ای و نگاهت به راه بی‌پایان

که شاید از دل غربت رسد صدای آوا

چه سال‌ها که گذشت و هنوز در چشمت

شکسته است غروب هزار وعده‌ی ما

اگر نیامدی ای یار این توهم نیست

که عشق زنده بماند به بغض یک امضا

تو دختر سرخی و شهر شاهد صبرت

که عشق را نکشد فاصله نه حتی دنیا

#بهنام_محترمی#

حماسه عشق

حماسه عشق

به نام خداوند جان و خرد

کز او بر دل و جان فروغی رسد

ز ایران زمین این سخن یادگار

که عشق است بنیاد این روزگار

نه دین نه نژاد نه مرز و حدود

کند عشق را در دل ما کبود

اگر دل به مهر است و جان در وفاست

چه فرقی که ارمن و یا مصطفاست؟

دل پسر مؤمن و دختر جان

ز یک چشمه دارند اصل روان

یکی شعله از نور یزدان گرفت

یکی مهر را از گلستان گرفت

اگر عشق فرمان حق در جهان

چرا کینه آری به نام زبان؟

بگویید با خلق این روزگار

که عشق است آیین پروردگار

نه آن کس که بندد ره وصل یار

به خرد آیدش نام فرخنده‌کار

ز ایران زمین دل و مهربانی

برآید همیشه نوای نهانی

که هر دل که از عشق یزدان جداست

همان دشمن مهر و آیین خداست

#بهنام_محترمی_حماسه_عشق#

از ما نبود

آن سرو راست‌قامت اگر کج‌نظر شد از ما نبود

آن کس که از حقیقت خود بی‌خبر شد از ما نبود

ما را ز ریشه با نفس عشق آفریده‌اند

آن کس که تشنه زر و زر شد از ما نبود

آیینه‌ایم دشمنی آیینه کار ما نشد

هر سنگی از کدورت در شد از ما نبود

از خون خویش لاله دمیدیم در کویر

آن دست خشک کز ثمر شد از ما نبود

دریا دلیم اگرچه شکستیم بارها

موجی که باعث خطر شد از ما نبود

گفتند شعله‌ایم و جهان را به هم زنیم

دودی که باعث ستر شد از ما نبود

فردا اگر حقیقت خورشید آشکار شد

هر سایه‌ای که معتبر شد از ما نبود

#بهنام_محترمی#

پای دار

کسی هر روز مرا

تا پای دار خیال می‌برد

طناب را بهانه می‌کند

و نبودنش را

دلیل زنده ماندن اعدام

و من

هر روز

در سکوتی بی‌صدا

می‌میرم

نه یک‌بار

نه یک مرگ کامل

بلکه هزاران مرگ ناقص

در امتداد نگاه او

او می‌ایستد

و تماشایم می‌کند

بی‌آنکه بداند

قاتل بی‌دست هر روز من است

نه خون می‌ریزد

نه فریاد می‌زند

فقط هست

و همین بودنش

حکم را اجرا می‌کند

من هر روز می‌افتم

در خودم فرو می‌روم

در بی‌کسی بعد از سقوط

و او

فردا باز می‌آید

با همان نگاه

با همان سکوت

با همان نبودن طناب

و من باز

به دار نیامده‌ای

سپرده می‌شوم

#بهنام_محترمی#

گریستن مجنون

شبی مجنون ز سوز دل گریست

ز هجر یار خون از دیده ریخت

به درگاه خدا بنهاد روی

که ای دانای پنهان رازگوی

چرا در سینه‌ام آتش زدی ؟

مرا در بند آن دلبر زدی ؟

اگر پایان این راه درد بود

چرا آغاز آن لبخند بود ؟

ندایی آمد از عرش جلال

که ای گم‌گشته در وهم و خیال

من آن عشقم که در جانت دمید

چراغ شوق را در دل کشید

من آن رازی که در خونت روان

نهان گشتم چو جان اندر نهان

تو لیلی را نشان من بدان

مجو خورشید را در سایه‌بان

رخ او آینهٔ روی من است

نوای عشق گفت‌وگوی من است

من آن شوقم که در جانت نشست

که از خاکت به افلاکت برست

اگر بر زلف او دل بسته‌ای

هنوز از خویش بیرون نرفته‌ای

ز عشق خاک سوی افلاک آ

ره دل را به سوی پاک آ

من آن دریای بی‌پایان نور

تو قطره در طلب سرگشته و دور

چو از لیلی گذر کردی شبی

مرا بینی به هر برگ و لبی

بدان هر عشقی ار پاک و زلال

رساند عاشقش را تا وصال

نه لیلی ماند و نه نام و نشان

بماند عشق و روی جاودان

چو پرده از میان برخیزد آخر

نبینی جز مرا ای مرد دلبر

که از آغاز تا انجام راه

منم معشوق منم مهر و پناه

#بهنام_محترمی#

پانزده سال

[پانزده سال]

پانزده سال گذشت و دل از آن عهد جدا نشد

زخم عشق کهنه شد لیک ز جانم رها نشد

در پناه پارکی آرام کنار سایه‌سار

ماه آمد روبه‌رویم قصه اما بی‌صدا نشد

سر نهاد آرام بر زانوی من خسته از زمان

اشک ریخت و بغض پنهان لحظه‌ای پیدا نشد

دست من در تار مویش گم شد از یاد بهار

بوی باران داشت گیسو باغ از آن زیباتر نشد

بر تپش‌های سینه‌اش خاطره گل می‌کشید

هیچ حرفی بین ما جز نغمه دل‌ها روا نشد

چشم در چشمش نهادم آسمان لبریز نور

این همه شوق نهفته در کلامی جا نشد

گفت آیا یادت هست آن کوچه‌های عاشقی

گفتم آن عشق نخستین از دلم هرگز جدا نشد

دست در دست سکوت و روح در آغوش مهر

آنچه میان ما گذشت اسیر خواهش‌ها نشد

عشق یعنی بعد عمری بی‌نیاز از هر سخن

دل به دل راهی بیابد گرچه نامش گفته نشد

پانزده سال انتظار و یک نگاهِ آشنا

عمر اگر صد بار بگذرد این چراغ خاموش نشد

#بهنام_محترمی#

اشک مجنون

اشک مجنون

شبی مجنون به صحرا سر نهاده

دل از هر چه دو عالم برگشاده

نه با لیلی سخن می‌گفت آن شب

نه از هجران خود می‌گفت آن شب

فقط اشکی ز چشمش می‌چکید آه

چو باران بر کویر ساکت ماه

یکی قطره_ ولی دریای غم بود

فغان یک جهان عشق کهن بود

ز هر اشکش هزاران قصه می‌ریخت

جهانی از دل آینه می‌ریخت

زمین از گریه‌اش گلزار می‌شد

هوا از ناله‌اش بیدار می‌شد

ستاره سر فرود آورد بر خاک

فلک می‌سوخت از آن سینهٔ صدچاک

کسی پرسید ای شوریدهٔ راه

چه می‌جویی میان اشک و این آه؟

تبسم کرد و گفتا راز جانم

نهان در گریه‌های بی‌نشانم

من از لیلی گذشتم سال‌ها پیش

رها کردم من آشفته را خویش

کنون هر اشک من ذکر خدا شد

روان خسته‌ام غرق صفا شد

گمان کردند می‌گریم ز هجران

نمی‌دانند راز عاشقانان

چو عشق آید دو عالم رنگ بازد

وجود آدمی از خویش نازد

در آن دریا که من غرقم شب و روز

نه لیلی ماند و نه مجنون جان‌سوز

فقط معشوق ماند و نور مطلق

فقط دریای بی‌پایان مطلق

چنان می‌گفت و می‌بارید از او اشک

چو مهتابی که بگشاید به شب اشک

هر آن قطره که بر خاک اوفتادی

هزاران لاله از جان برکشادی

هنوز از اشک مجنون در بیابان

وزد عطر حضور دوست هر آن

هنوز آن گریه در گوش زمان هست

نوای عشق از خود بگذران هست

اگر روزی دلت از خویش وا شد

اسیر زلف آن ناپیدا شد

مریز از درد عشق و اشک جانان

که اشک عاشق است آب گلستان

ز اشک مجنون آموز این حکایت

که پایان جنون باشد هدایت

#بهنام محترمی_اشک مجنون۱#

عبدل ونیست در جهان

به روزی که گرد زمانه نشست

ز چرخ فلک، سرنوشت آمد و هست

برآمد دو نام از دلِ روزگار

یکی عبدل از تیره‌ی نامدار

پدرش اسماعیل، آسمان‌زاد کوه

که در سینه‌اش بود آذر شکوه

دگر دخت ایران به فرّه بلند

[نیست در جهان]ش نهادند پند

مادرش ایران چو دریای نور

که در جان او بود مهر صبور

پدر فرج‌الله بهرامی سترگ

که از او سپه می‌شد آهنگ و برگ

ز مهر دو تیره ز پیوند جان

برآمد یکی عهد جاودان‌نشان

در آن بوم خرم به دامان دشت

ز نو قصه‌ای از دل ایران گذشت

خرم‌آباد آن خاک آتش‌نشان

که از سنگ او می‌چکد داستان

در آن‌جا بنایی چو دژ ساختند

سربازخانه ز دل پرداختند

نه از سنگ خام از دل استوار

ز غیرت ز پیمان ز مهر دیار

عبدل بر آن خاک پا پیش نهاد

که این‌جا بود مرز بیدار و یاد

بگفتا: ای ایران تویی جان من

تو تاجی و شمشیر و ایمان من

و [نیست در جهان] آن سرو سپید

ز مهر وطن دل به آتش کشید

بگفتا: که این دژ، نه یک خانه است

که آیین مردانِ افسانه است

چو پیمان بدادند در پیش کوه

شد آن عهد بالاتر از ماه و چوه

ز هر سو جوانان سپه گرد شد

دل هر یکی کوه پولاد شد

نه ترس و نه بیم و نه رنگ شکست

که ایران در این عهد جاودان نشست

چنین ماند نام عبدل و آن نگار

به تاریخ چون نقش زرین‌نگار

که هر کوه اگر بشنود این صدا

بگوید: خروشید ایران‌فزا

#بهنام _محترمی#عبدل ونیست در جهان#

خیبر

چو خورشید برزد سر از کوهسار

سپه صف کشیدند در کارزار

دژ خیبر آن اژدهای سترگ

فرو برده در کام خود دشت و مرگ

ز دیوار او ابر برمی‌کشید

ز برجش دل شیر خون می‌چکید

در سنگی اش چون کوهی سیاه

فکنده به دل‌ها ز هیبت هراس

هزاران دلیر از یلان عرب

بدیدند و گشتند بی‌تاب و تب

نه راهی به دیوار پولاد بود

نه دستی که شایستهٔ داد بود

سه روز آن سپه گرد خیبر بگشت

ولی بخت پیروزی از دیده رَست

چو شب پرده افکند بر روزگار

نبی گفت با یاران نامدار

فردا دهم این درفش بلند

به مردی که باشد دلیر و گزند

خدا دوستدارش رسولش یار

نترسد ز پیکار سخت سوار

چو خورشید زد خیمه بر آسمان

علی آمد از راه چون قهرمان

دو چشمش چو دو شعلهٔ آذرخش

رخش چون مه و بازویش کوه و رخش

گرفت آن علم را به فرمان حق

بپیچید در لشکرش جان حق

خروشید و شد سوی دژ چون نهنگ

که آید به دریاگه جنگ و چنگ

زمین زیر گامش به لرزه فتاد

زمان از شکوهش سر سجده داد

یکی مرحب از دژ برون تاخت مست

ز پولاد و آهن سراپا نشست

زره چون کوه و کلاهش چو سنگ

به بازو گره کرده صد رنگ جنگ

خروشید کای مرد میدان بیا

اگر جان نترسد ز پیکار ما

علی خندۀ شیرمردی نمود

جهان را ز آواز خود درربود

که من آن یلم کز دم ذوالفقار

گریزد ز میدان دل کارزار

منم آن که در بدر و خندق به تیغ

شکستم سر فتنه را بی‌دریغ

دو لشکر نظاره‌گر آن نبرد

که گویی دو توفان به هم خورده گرد

چو برق جهانسوز تیغش فرود

سر مرحب از پیکرش بر ربود

چنان شد که از بیم آن ضربت تیز

بلرزید خیبر ز بن تا ستیز

سپس رو به دروازهٔ دژ نهاد

دل سنگ از آهنگ او بیم داد

گرفت آن در سنگین را به خشم

که از هیبتش تیره شد دیده و چشم

برآورد یک‌باره از جای خویش

چنان کز شگفتی جهان ماند بیش

نه بازوی تن بود و نی زور خاک

که دست خدا بود در دست پاک

فکند آن در سهمگین بر زمین

برآمد ز تکبیر بانگ یقین

سپه ریخت چون سیل در دژ به جوش

جهان شد پر از نعره و بانگ و خروش

از آن روز خیبر گواهی دهد

که حیدر به مردی چه شاهی دهد

نه تنها گشایندهٔ آن حصار

که بگشود درهای علم و وقار

علی بود و شمشیر و فرمان حق

تجلّی بازوی یزدان حق

#بهنام_محترمی#

مهر آیین

چو شیرویه آن شیر میدان رزم

فتاد از ستم زیر بار ستم

زمین ناله سر داد و البرز کوه

بپیچید از اندوه در دود و موه

سپاهی پریشان دل‌آکنده درد

همه خسته از رنج آن روز سرد

در آن دم برآمد ز قلب سپاه

دلیری چو خورشید پیروزخواه

مهرآیین نامش فروزنده‌چهر

دلش پر ز داد و سرش پر ز مهر

به بالین شیرویه زانو بزد

ز خون شهیدان وضوها بزد

بگفتا اگر شیر ایران فتاد

نباید درفش دلیران فتاد

اگر یک تن از ما بماند به جای

نلرزد ز دشمن دل آشنای

پس آنگه برآمد بر آن سنگسار

که می‌دیدش از دور هر شهریار

خروشید کای مردمان دلیر

کجایید ای وارثان شمشیر؟

کنون وقت سوگواری گذشت

زمان نبرد و دلاوری گذشت

ببندید بر دیو راه فرار

ببندید بر خصم دریاکنار

ببندید تنگه ببندید راه

که لرزد ز هیبت دل آن سپاه

ببندید دریای پارس بزرگ

بر آن گرگ‌خویان خونریز و گرگ

ز هر بندر و صخره و موج آب

برآمد خروش عقابان ناب

چنان بسته شد راه آن بدسرشت

که گویی زمان بر سرش تنگ گشت

نه کشتی توانست راهی کند

نه دیوی دگر تکیه‌گاهی کند

سپاه اهریمن چو درمانده شد

ز نیرنگ و افسون خود مانده شد

ز خواری سرانجام فریاد کرد

به آتش‌بس و صلح بنیاد کرد

ولیکن مهرآیین روشن‌روان

بگفتا به پیران و آزادگان

مپندار کاین فتنه پایان گرفت

که دیو از شکستی گریزان گرفت

اهریمن اگرچه ز میدان برفت

هزاران ره مکر پنهان نهفت

گهی با زر آید گهی با دروغ

گهی در لباس خرد یا فروغ

گهی تخم کین در دل مردمان

فشاند میان همه خاندان

از این رو شما هوشیاران دهر

نگه دارید ایران به جان و به مهر

که مردخای بددل و انگل پلید

ندارند جز آرزوی نبید

همیشه به اندیشهٔ ننگ و جنگ

همیشه به دنبال نیرنگ و چنگ

دریغ است ایران که ویران شود

اسیر بداندیش و طوفان شود

دریغ است این مرز فرهنگ و داد

که افتد به چنگال بیداد و باد

پس ای مردم بوم ایران زمین

بمانید بیدار و با آفرین

که تا مهر باشد به دل‌ها فروز

نخواهد شد این سرزمین تار و سوز

چنین گفت مهرآیین سرفراز

و شد نام او جاودان در فراز

هنوز از فراز دماوند پیر

رسد بانگ او بر دل هر دلیر

#بهنام_محترمی#

حدیث عشق

ای جان جانان من

عشق حدیثی نیست که بر زبان هر رهگذری جاری شود

عشق آتشی‌ست که از ازل در سینهٔ آدمی نهاده‌اند

تا آدم میان این همه خاک و خون و فراموشی

راه رسیدن به خدا را در چشم‌های یک نفر پیدا کند

من

پیش از تو

تنها بودم سرگردان در راهروهای خاموش دنیا

نه شب برایم معنایی داشت

نه صبح از پنجرهٔ دلم طلوع می‌کرد

اما تو آمدی

چون بارانی بر کویر ترک‌خوردهٔ روحم

چون اذانی در گوشِ شهری که سال‌ها خواب مانده باشد

و ناگهان قلبم فهمید

که تپیدن هم می‌تواند عبادت باشد

ای معشوق

حدیث عشق من با تو

قصهٔ لبخندهای ساده نیست

من از آن دوست‌داشتنی سخن می‌گویم

که استخوان را نرم می‌کند،

غرور را می‌شکند

و مرد را تا مرز گریستن بی‌صدا می‌برد

تو را چگونه وصف کنم؟

تو همان شرابی هستی

که بی‌نوشیدن آدم را مست می‌کند؛

همان زخمی

که هرچه عمیق‌تر شود

شیرین‌تر است

گاه

وقتی نامت در ذهنم می‌پیچد

احساس می‌کنم تمامِ جهان

در مردمک چشمان تو خلاصه شده است

انگار خدا

پس از آفرینش این همه ستاره و دریا و جنگل

در آخرین لحظه

تمام زیباییِ باقیمانده را

در وجود تو ریخته باشد

من

اگر هزار سال دیگر هم زنده بمانم

باز در برابر راز نگاهت

کودکی خواهم بود

که تازه معنای آغوش را فهمیده است

بگذار جهان هرچه می‌خواهد بگوید

عاشقان

همیشه متهمان بی‌دفاع تاریخ بوده‌اند

اما من

تمام هستی‌ام را پای این اتهام می‌گذارم

و با صدایی که از عمق جانم می‌آید می‌گویم

اگر عشق گناه است

پس من مقدس‌ترین گناهکار زمینم

وقتی کنارتو نفس می‌کشم

ای آرام بی‌قرارِ من

روزی خواهد رسید

که موهایم سپید شود

و دست‌هایم از خستگی بلرزد

اما حتی آن روز نیز

اگر از من بپرسند

آخرین آرزویت چیست؟

خواهم گفت

فقط یک‌بار دیگر

سرم را بر شانه‌های او بگذارید

تا مرگ هم بوی عشق بگیرد

#بهنام_محترمی#