حکایت تلخ یک پیادهروی در پارک اندیشه سیدخندان
ساعت ده شب بود. در پارک اندیشه سیدخندان قدم میزدم. لباس ورزشی پوشیده بودم، گوشی نوکیای کوچکی در جیب داشتم و بطری آبی به رنگ قهوه ای همراهم بود.
دو مأمور مشغول رسیدگی به یک دختر و پسر جوان بودند. چند قدم جلوتر، نوبت من شد.
اینجا چه کار میکنی؟
پیادهروی!
گوشیام را گرفتند، خواستند قفلش را باز کنم، پیامها را دیدند، زبانم را بررسی کردند و بطریام را بو کردند.
چی کشیدی؟
هیچی!
بطری را بو کردند. چیزی پیدا نشد. مأمور چراغقوه تلفنش را برداشت و مسیر پیادهروی را هم جستوجو کرد.
با خودم گفتم اگر چیزی روی زمین پیدا شود، لابد من هم باید پاسخگو باشم!
اما این اتفاق مرا به فکر دیگری برد؛ فکری بسیار بزرگتر از یک بازرسی شبانه.
باغبانی به نام سیاست
در این سرزمین گویا بعضی باغبانان اعتقاد دارند برای جلوگیری از آتشسوزی در فصل گرما، باید پیش از رسیدن تابستان، خار و خاشاک باغ را حرارت داد و سوزاند تا مبادا در روزهای داغ، آتش به درختان و صنوبرها برسد.
چه باغبانی عجیبی!
بهجای آنکه ریشه درختان را تقویت کنند، سایهبان بسازند، به خاک آب برسانند و مراقب باغ باشند، نگراناند که مبادا علفهای خشک روزی آتش بگیرند!
اما یک سؤال ساده وجود دارد:
اگر خار و خاشاک این باغ، همان جوانان ناراضی، کارگران معترض، دانشجویان منتقد و شهروندانی باشند که صدایشان به جایی نمیرسد، پس باغ بدون مردم چه ارزشی دارد؟
مگر جوان معترض، دشمن سرزمین خویش است؟
مگر کسی که از گرانی، بیکاری، تبعیض و آینده نامعلوم اعتراض میکند، باید از ریشه خشکانده شود؟
آتش را با سوزاندن باغ خاموش نمیکنند؛ با رسیدگی به علت آتشسوزی خاموش میکنند.
سرنوشت صنوبرهای جوان
امروز جوان ایرانی با هزار امید به دنیا میآید، درس میخواند، دانشگاه میرود، عاشق میشود، آرزو میسازد و برای آینده نقشه میکشد.
اما وقتی احساس کند اعتراض کردن ممکن است هزینهای سنگین برای زندگیاش داشته باشد، وقتی نگران شود که یک گزارش، یک اتهام یا یک پرونده بتواند آیندهاش را تغییر دهد، چه امیدی برای ماندن خواهد داشت؟
بسیاری مهاجرت را انتخاب میکنند؛ نه لزوماً از سر علاقه به غربت، بلکه برای یافتن فرصتی که در خانه خودشان دستنیافتنی به نظر میرسد.
درباره عدد ده میلیون ایرانی مهاجر و ارتباط مهاجرت آنان با پروندهسازی، باید آمار و اسناد مستقل داشت؛ اما حتی بدون تکیه بر یک عدد، خروج گسترده نیروی انسانی و مهاجرت جوانان موضوعی نیست که بتوان از کنار آن گذشت.
و آنهایی که میمانند؟
بعضی سکوت میکنند، بعضی از سیاست فاصله میگیرند، بعضی همچنان اعتراض میکنند و بعضی هم هر روز با این سؤال زندگی میکنند که آیندهشان چه خواهد شد.یا در زندان ها میمیرند
دو بال و یک باغ بیپناه
در این باغ، دو بال سیاسی هم وجود دارند؛ اصلاحطلب و اصولگرا.
گاهی یکی بال راست را باز میکند و دیگری بال چپ را؛ گاهی جای خود را عوض میکنند و گاهی هم درباره نحوه پرواز اختلاف دارند.
اما مردم چه؟
مردم همانهایی هستند که هزینه بذر، آب، خاک، آفت و خشکسالی را میپردازند؛ اما وقتی فصل برداشت میرسد، سهمشان از باغ چندان روشن نیست.
اگر اصلاحطلبی و اصولگرایی دو بال این پروازند، چرا جوانی که هیچکدام را نمیخواهد، باید احساس کند جایی در آسمان کشورش ندارد؟
چرا باید شهروند برای داشتن یک زندگی عادی، ابتدا وفاداری سیاسی خود را ثابت کند؟
بازگشت به پارک اندیشه
آن شب من فقط پیادهروی میکردم.
اما در ذهنم هزار سؤال شکل گرفته بود.
اگر روزی کسی در سالهای ۱۳۸۸ یا ۱۳۹۶ اعتراض کرده باشد، آیا باید تا پایان عمر نگران گذشته خود باشد؟
اگر مأموری چیزی روی زمین پیدا کند، آیا باید به دنبال صاحب واقعی آن بگردد یا آسانتر است به سراغ کسی برود که قبلاً نامش در یک پرونده آمده است؟
اگر شهروندی هیچ جرمی مرتکب نشده باشد، آیا باز هم ممکن است قربانی سوءظن و اتهام شود؟
اینها سؤالهایی هستند که پاسخشان باید در قانون، دادگاه مستقل، حق دفاع و نظارت عمومی جستوجو شود؛ نه در حدس و گمان و برخورد سلیقهای.
من از آن شب یک نتیجه تلخ گرفتم:
کشوری که برای جلوگیری از آتشسوزی، خار و خاشاکش را میسوزاند، شاید روزی متوجه شود که باغبانانش درختان جوان را هم از دست دادهاند.
آن روز دیگر نه خار و خاشاکی باقی مانده، نه صنبری که سایهای داشته باشد و نه جوانی که امیدی به فردا داشته باشد.
و شاید آنچه بیش از همه باید از آن ترسید، آتش اعتراض نیست؛ خاموش شدن امید یک نسل است.
چون وقتی جوانی دیگر امیدی به آینده کشورش نداشته باشد، حتی اگر سکوت کند، باغ از درون خشک شده است.
آقایان! مردم خار و خاشاک نیستند؛ ریشههای همین سرزمیناند. اگر ریشهها را بسوزانید، از باغ چیزی برای حکومت کردن باقی نمیماند.
و من هنوز همان شهروندی هستم که فقط برای پیادهروی به پارک اندیشه رفته بودم!
#بهنام_محترمی#
(۱۰ آبان ماه ساعت ۲۲ شب پارک اندیشه نرسیده سیدخندان خندان)