چو شیرویه آن شیر میدان رزم
فتاد از ستم زیر بار ستم
زمین ناله سر داد و البرز کوه
بپیچید از اندوه در دود و موه
سپاهی پریشان دلآکنده درد
همه خسته از رنج آن روز سرد
در آن دم برآمد ز قلب سپاه
دلیری چو خورشید پیروزخواه
مهرآیین نامش فروزندهچهر
دلش پر ز داد و سرش پر ز مهر
به بالین شیرویه زانو بزد
ز خون شهیدان وضوها بزد
بگفتا اگر شیر ایران فتاد
نباید درفش دلیران فتاد
اگر یک تن از ما بماند به جای
نلرزد ز دشمن دل آشنای
پس آنگه برآمد بر آن سنگسار
که میدیدش از دور هر شهریار
خروشید کای مردمان دلیر
کجایید ای وارثان شمشیر؟
کنون وقت سوگواری گذشت
زمان نبرد و دلاوری گذشت
ببندید بر دیو راه فرار
ببندید بر خصم دریاکنار
ببندید تنگه ببندید راه
که لرزد ز هیبت دل آن سپاه
ببندید دریای پارس بزرگ
بر آن گرگخویان خونریز و گرگ
ز هر بندر و صخره و موج آب
برآمد خروش عقابان ناب
چنان بسته شد راه آن بدسرشت
که گویی زمان بر سرش تنگ گشت
نه کشتی توانست راهی کند
نه دیوی دگر تکیهگاهی کند
سپاه اهریمن چو درمانده شد
ز نیرنگ و افسون خود مانده شد
ز خواری سرانجام فریاد کرد
به آتشبس و صلح بنیاد کرد
ولیکن مهرآیین روشنروان
بگفتا به پیران و آزادگان
مپندار کاین فتنه پایان گرفت
که دیو از شکستی گریزان گرفت
اهریمن اگرچه ز میدان برفت
هزاران ره مکر پنهان نهفت
گهی با زر آید گهی با دروغ
گهی در لباس خرد یا فروغ
گهی تخم کین در دل مردمان
فشاند میان همه خاندان
از این رو شما هوشیاران دهر
نگه دارید ایران به جان و به مهر
که مردخای بددل و انگل پلید
ندارند جز آرزوی نبید
همیشه به اندیشهٔ ننگ و جنگ
همیشه به دنبال نیرنگ و چنگ
دریغ است ایران که ویران شود
اسیر بداندیش و طوفان شود
دریغ است این مرز فرهنگ و داد
که افتد به چنگال بیداد و باد
پس ای مردم بوم ایران زمین
بمانید بیدار و با آفرین
که تا مهر باشد به دلها فروز
نخواهد شد این سرزمین تار و سوز
چنین گفت مهرآیین سرفراز
و شد نام او جاودان در فراز
هنوز از فراز دماوند پیر
رسد بانگ او بر دل هر دلیر
#بهنام_محترمی#