معامله با سرزمینهای بیخدا
فصل اول: معاملهای در تاریکی
هیچکس نمیدانست آن شب در پشت درهای بسته چه گذشت.
در پایتخت کشوری که نام خدا بر پرچم و سرودهایش نقش بسته بود، هیئتی محرمانه از سوی دولت وارد ساختمانی شد که حتی نامش در فهرست ساختمانهای رسمی کشور دیده نمیشد.
مهمانان از سرزمینی آمده بودند که دههها تحت حاکمیت اندیشه کمونیستی اداره شده بود؛ سرزمینی که نظام سیاسیاش بر جهانبینی مادیگرایانه و بیاعتقادی رسمی به خدا استوار بود.
آنها چمدانهایی با خود آورده بودند که درونشان نه طلا بود و نه اسلحههای متعارف.
کالاهایشان نام دیگری داشت:
شنود، ردیابی، تحلیل رفتار، نظارت جمعی و فناوریهای پیشرفته ارتباطی.
رئیس هیئت خارجی پس از چند ساعت مذاکره گفت:
ما فناوری را در اختیار شما قرار میدهیم؛ اینکه چگونه از آن استفاده کنید، مسئله دولت شماست.
مردی که در رأس هیئت میزبان نشسته بود، لبخندی زد و پاسخ داد:
ما به دنبال امنیت هستیم. امنیت حکومت، امنیت کشور و امنیت نظام.
مهمان خارجی لحظهای سکوت کرد و گفت:
در دنیای امروز، کسی که اطلاعات را در اختیار دارد، آینده را هم در اختیار خواهد داشت.
قرارداد امضا شد.
هیچکس درباره انسانهایی که ممکن بود روزی قربانی این فناوریها شوند، چیزی نپرسید.
هیچکس از وجدان سخن نگفت.
و هیچکس نپرسید اگر روزی دستگاهی که برای امنیت ساخته شده، به ابزار سلب امنیت انسان تبدیل شود، چه کسی پاسخگو خواهد بود؟
فصل دوم: تولد چشمهای نامرئی
چند ماه بعد، تغییرات آرامآرام در جامعه آغاز شد.
ساختار تازهای از نظارت شکل گرفت؛ شبکهای متشکل از تجهیزات الکترونیکی، سامانههای شنود قانونی و غیرقانونی، دوربینها، پایگاههای اطلاعاتی و نیروهای انسانی.
در گزارشهای محرمانه، از اصطلاحی عجیب استفاده میشد:
جامعه با چشمهای متحرک
منظور از این عبارت، تنها دوربینهای نصبشده بر دیوارها نبود.
در تصور طراحان این پروژه، هر شهروند میتوانست به منبعی برای جمعآوری اطلاعات درباره شهروند دیگر تبدیل شود؛ شبکهای که در آن اعتماد اجتماعی بهتدریج جای خود را به سوءظن میداد.
اما آنچه در گزارشهای رسمی نوشته نمیشد، خطر بزرگتری بود: امکان استفاده از اطلاعات شخصی برای پروندهسازی، تخریب اعتبار افراد و خاموش کردن صدای مخالفان.
در چنین جامعهای، گاهی لازم نبود کسی را زندانی کنند.
کافی بود اعتبارش را از بین ببرند.
فصل سوم: مردی که کسی صدایش را نشنید
در یکی از شهرهای همان کشور، مردی زندگی میکرد که نه صاحب قدرت بود و نه وابسته به هیچ جریان سیاسی.
زندگی سادهای داشت.
کار میکرد، کتاب میخواند و گاهی شعر مینوشت.
اما از روزی به بعد، اتفاقاتی در زندگیاش رخ داد که برایش قابل توضیح نبود.
احساس ناامنی میکرد.
به دنبال پاسخ رفت.
به چند نفر اعتماد کرد، اما هر بار با دیواری از بیاعتنایی روبهرو شد.
یکی گفت بیماری است.
دومی گفت دچار توهم شده است.
سومی حتی حاضر نشد حرفهایش را تا پایان بشنود.
هیچکس نمیدانست واقعاً چه اتفاقی برای او افتاده است؛ زیرا هیچ تحقیق مستقل و قابل اعتمادی انجام نشده بود.
اما یک چیز روشن بود: مرد، پیش از آنکه فرصتی برای اثبات ادعاهایش پیدا کند، در جامعه محکوم شده بود.
او یک روز در دفترچه خاطراتش نوشت:
من از کسی نمیخواهم حرفم را بدون دلیل باور کند. فقط میخواهم پیش از آنکه مرا دیوانه، معتاد یا مجرم بنامند، کسی حاضر شود حقیقت را بررسی کند.
فصل چهارم: حقیقت در بایگانیها
سالها گذشت.
حکومتها تغییر کردند، مدیران بازنشسته شدند و بسیاری از کسانی که روزگاری در جلسات محرمانه حضور داشتند، دیگر در میان زندگان نبودند.
اما اسناد باقی مانده بودند.
گروهی از پژوهشگران مستقل در جریان بررسی تاریخ فناوریهای نظارتی، به اسنادی دست یافتند که از انتقال تجهیزات و قراردادهای محرمانه میان دولت مسلمان و چند کشور کمونیستی حکایت میکرد.
آنها دریافتند که برخی فناوریها برای شنود و پایش گسترده شهروندان استفاده شدهاند و در مواردی نیز سوءاستفاده از اطلاعات شخصی، نقض حریم خصوصی و سرکوب غیرقانونی افراد رخ داده است.
اما پرسش دشوارتری پیش رویشان قرار گرفت:
آیا میتوان ثابت کرد که افراد مشخصی هدف یک عملیات فنی قرار گرفتهاند؟
آیا گزارشهای پزشکی، اسناد ارتباطی، دادههای فنی و شهادت شاهدان میتوانند حقیقت را روشن کنند؟
پژوهشگران تصمیم گرفتند بدون پیشداوری تحقیق کنند.
آنها نمیخواستند هر ادعایی را حقیقت بنامند؛ همانطور که نمیخواستند هر قربانی احتمالی را به دلیل نبود مدارک اولیه نادیده بگیرند.
در میان پروندههای قدیمی، به نام همان مرد برخوردند.
مردی که سالها پیش نوشته بود:
من فقط میخواهم یک نفر حرفم را بشنود.
فصل پنجم: محاکمه وجدان
انتشار نخستین گزارشها، جامعه را تکان داد.
مردم پرسیدند:
چه کسانی قراردادها را امضا کردند؟
چه کسانی تجهیزات را تحویل گرفتند؟
چه کسانی بر عملکرد آنها نظارت کردند؟
چرا سازوکار مستقلی برای حمایت از شهروندان وجود نداشت؟
و مهمتر از همه:
چه تعداد انسان، به دلیل برچسبهایی که بدون تحقیق به آنها زده شد، فرصت دفاع از خود را از دست دادند؟
در یکی از نشستهای عمومی، پژوهشگری سالخورده پشت تریبون ایستاد و گفت:
مسئله فقط دستگاه شنود نیست. مسئله این است که وقتی قدرت، ابزار نظارت را در اختیار میگیرد و پاسخگو نیست، ممکن است انسان را از حق داشتن حریم خصوصی، حق دفاع و حتی حق شنیده شدن محروم کند.
کشوری که نام خدا را بر زبان دارد، اگر حرمت انسان را نگه ندارد، چگونه میتواند مدعی پاسداری از کرامت الهی انسان باشد؟
و کشوری که خدا را از نظام سیاسی خود حذف کرده است، اگر فناوری را بدون اخلاق به کار گیرد، چه تضمینی برای حرمت انسان باقی میماند؟»
سالن در سکوت فرو رفت.
فصل پایانی: نامهای برای آینده
مردی که موقع نوشتن۴۵سال سن داشت دیگر در میان زندگان نبود.
او سالها پیش، با انبوهی از پرسشهای بیپاسخ از دنیا رفته بود.
اما دفترچهاش به دست پژوهشگران رسیده بود.
آخرین صفحه آن چنین نوشته شده بود:
(اگر روزی شما این نوشته را میخوانید، بدانید که من از شما نمیخواهم بیدلیل مرا باور کنید.)
از شما میخواهم تحقیق کنید.
اگر من اشتباه کردهام، حقیقت را بنویسید؛ اما اگر ظلمی بر من رفته و شما توانستهاید آن را ثابت کنید، سکوت نکنید.
شاید روزی انسان دیگری در گوشهای از جهان، تنها و بیپناه، گرفتار دستگاهی شود که نامش را امنیت گذاشتهاند.
شاید او هم متهم شود، شاید صدایش را نشنوند، شاید به او هزاران انگ بزنند.
اما شما که در آینده به حقیقت دسترسی دارید، نگذارید تنهایی او به سند بیگناهی ظالمان تبدیل شود.
من دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم؛ اما هنوز به عدالت امیدوارم.
پژوهشگر دفترچه را بست.
بیرون ساختمان، شهر مثل همیشه شلوغ بود.
مردم از کنار دوربینها عبور میکردند، تلفنهایشان را به دست داشتند و در خیابانها قدم میزدند.
اما آن روز یک سؤال در ذهن بسیاری از آنها شکل گرفته بود:
اگر روزی فناوری بتواند همه انسانها را زیر نظر بگیرد، چه کسی مراقب صاحبان فناوری خواهد بود؟
و اینگونه بود که پروندهای قدیمی، به پرسشی برای تمام نسلهای آینده تبدیل شد.
#بهنام_محترمی#
(آخرین پناهگاه انسان)
حکومتهایی که روزگاری با نام نظم و امنیت بر مردم فرمان میراندند، اکنون چنان در قدرت فرو رفته بودند که دیگر نهتنها خود را صاحب سرزمین، بلکه صاحب جان و اندیشه انسانها میدانستند. آنان به مرحلهای رسیده بودند که در خلوت خویش ادعای خدایی میکردند؛ گویی آفرینش انسان کافی نبود، باید افکار، خوابها و حتی رؤیاهایش را نیز در اختیار میگرفتند.
در شهرهای خاموش، ساختمانهایی بنا کردند که در ظاهر مراکز درمانی و پژوهشی بودند، اما در پشت دیوارهای بیپنجرهشان، پروژهای هولناک جریان داشت.
نامشان را (خانههای آرامش) گذاشته بودند.
اما آرامشی در کار نبود.
این خانهها برای تشویش ذهن مستضعفان ساخته شده بودند؛ جایی که انسانهای بیپناه را در معرض خوابهای مصنوعی قرار میدادند. رؤیاهایی که دیگر از ناخودآگاه انسان سرچشمه نمیگرفتند، بلکه از اتاقهای فرماندهی طراحی و به ذهن مردم تزریق میشدند.
هر خواب، گزارشی بود؛ هر کابوس، پیامی؛ و هر ذهن آشفته، دریچهای به سوی سازمانهای پنهان حکومت.
شبها که شهر به خواب میرفت، ماشینهای رؤیاساز بیدار میشدند. اطلاعات از ذهن مردم استخراج میشد و به سازمانهای دیگر انتقال مییافت. حکومت حتی در تاریکی شب نیز نمیخواست انسان لحظهای از سلطهاش بیرون باشد.
اما آنان یک چیز را نفهمیده بودند.
مردمی که سالها در بند زنجیرهای نامرئی زندگی کرده بودند، دیگر چشمانتظار اصلاح زنجیرها نبودند.
دیگر منتظر نبودند کسی بیاید و حلقههای زنگزده اسارت را تعمیر کند.
آنها دیگر به وعدههای فردا ایمان نداشتند.
مردم به نقطهای رسیده بودند که نه خانهای میخواستند، نه وعدهای، نه حتی رؤیایی که حکومت برایشان ساخته باشد.
آنها فقط یک چیز میخواستند:
رهایی!
رهایی از غل و زنجیرهایی که بر دستهایشان بسته بودند، از چشمهایی که لحظهای از تعقیبشان دست نمیکشیدند و از ذهنهایی که حتی در خواب نیز متعلق به خودشان نبود.
و درست از همان شب بود که اتفاقی عجیب رخ داد......
برای نخستین بار، دستگاههای رؤیاساز با سکوت روبهرو شدند.
نه گزارشی میرسید، نه کابوسی ثبت میشد و نه پیامی به مرکز فرماندهی مخابره میشد.
انگار مردم تصمیم گرفته بودند حتی رؤیاهایشان را هم از حکومت پس بگیرند.
زیرا حکومتی که خواب انسان را تصاحب کند، هنوز از بیداری او میترسد.
#بهنام_محترمی#