پر سیمرغ

اگر خاک ایران برآید ز دست

هنوز آخرین پر سیمرغ هست

هنوز آتش کاوه در جان ماست

هنوز از دل شیرمردان صداست

اگر تیره گردد شب روزگار

برآید ز البرز خورشید یار

نه دیو و نه دشمن بماند به جای

که ایران بود زنده با نام و رای

ز خون سیاوش ز رزم دلاور

بمانده‌ست این خاک آزاد و سرور

ز فردوسی آموخت این سرزمین

که جان می‌دهد لیک ندهد نگین

اگر باد حادثه بر ما وزد

ز خاکستر ما سیمرغ پر کشد

که این ملک دیرینه با فر و داد

بماند همیشه به نام نیاکان به یاد

#بهنام_محترمی#

سروده ای در ستایش باران

ابرها آمدند و آسمان،
بی‌آنکه سخنی بگوید،
تمام دلتنگی خویش
را بر شانه‌های زمین گذاشت.

باران آغاز شد.....

نه با فریاد،
نه با خشم،
نه با شکوه رعد و برق؛
با نجابت قطره‌ای
که راه دریا را نمی‌دانست
اما از آسمان آمده بود.

نم‌نم ببار،
ای باران!
که زمین از فراموشی
ترک برداشته است؛
ریشه‌ها در تاریکی
هنوز به وعده‌ای
که بهار داده بود ایمان دارند.

ببار......
شاید زیر این همه غبار،
هنوز بذری باشد
که رؤیای جنگل شدن
را از یاد نبرده است.

من به قطره‌ها خیره مانده‌ام؛
هر قطره،
سفری‌ست از آسمان به خاک؛
سفری که در آن بلندی،
فروتنی می‌آموزد و افتادن،
آغاز روییدن می‌شود.

چه کسی گفته است
هر آن‌که از آسمان افتاد،
شکست خورد؟
بنگر به باران؛
تمام شکوهش
در فرود آمدن است.

و چه بسیار انسان‌ها
که اگر اندکی شبیه باران بودند،
جهان این‌همه تشنه نمی‌ماند.

باران!
تو می‌روی،
اما از عبورت عطر
خاک به جا می‌ماند؛
درختی جوانه می‌زند،
رودی به راه می‌افتد
و پنجره‌ای دوباره
رو به زندگی باز می‌شود.

اکنون فهمیده‌ام:

جاودانگی آن نیست که بمانی؛
جاودانگی آن است
که پس از رفتنت،
چیزی در جهان
به احترام آمدنت
سبز شود.

#بهنام_محترمی#

گریزان

پر و بال خسته دارم

تن زار خسته دارم

نه مکدرم، نه شادم

نه نهانم، نه گشادم

نه ز خاکم، نه ز بادم

نه از آنم، نه از اینم

نه به فردا دل سپردم

نه ز دیروزم بریدم

نه به دریا دل نهادم

نه به ساحل دل سپردم

نه پناهی، نه پناهم

نه گناهم، نه گواهم

نه به فردوس امیدی

نه ز دوزخ هراسم

من از این قصه چه دانم؟

که نه پیدا، نه نهانم

جام تلخی به کفم هست

زهر این عمر به کامم

نه به مستی دل خوش دارم

نه به هشیاری قرارم

من از این جمع گریزان

ز خودم نیز هراسان

نه از آنم، نه از اینم

من کجای زمینم؟

#بهنام_محترمی#

سیمرغ

اگر خاک ایران برآید ز دست

هنوز آخرین پر سیمرغ هست

هنوز آتش کاوه در جان ماست

هنوز از دل شیرمردان صداست

اگر تیره گردد شب روزگار

برآید ز البرز خورشید یار

نه دیو و نه دشمن بمانَد به جای

که ایران بود زنده با نام و رای

ز خون سیاوش ز رزم دلاور

بمانده‌ست این خاک آزاد و سرور

ز فردوسی آموخت این سرزمین

که جان می‌دهد لیک ندهد نگین

اگر باد حادثه بر ما وزد

ز خاکستر ما سیمرغ پر کشد

که این ملک دیرینه با فر و داد

بماند همیشه به نام نیاکان به یاد

#بهنام_محترمی#

باران

شب آمد و باران به هوای تو سفر کرد
هر قطره مرا عاشق چشمان توتر کرد

آغوش زمین باز شد از شوق رسیدن
باران لب خشکیدهٔ صحرا را خبر کرد

گفتم به دل ابر، چرا این‌همه گریانی؟
گفتا که دلم یاد گل روی تو تر کرد

هر قطره که بر گونهٔ گل بوسه نشاندی
صد باغ ز شوق نفست جامه به بر کرد

باران به زمین گفت که دلتنگ تو هستم
دوری تو با جان من خسته چه‌ها کرد

من ابر شدم تا به هوای تو ببارم
عشق تو مرا از همه عالم به در کرد

ای کاش ببارد شب و باران و تو باشی
تا عشق، مرا با نفس خویش سحر کرد

#بهنام_محترمی#


باغبان خار وخاشاک و یک ملت نگران

حکایت تلخ یک پیاده‌روی در پارک اندیشه سیدخندان

ساعت ده شب بود. در پارک اندیشه سیدخندان قدم می‌زدم. لباس ورزشی پوشیده بودم، گوشی نوکیای کوچکی در جیب داشتم و بطری آبی به رنگ قهوه ای همراهم بود.

دو مأمور مشغول رسیدگی به یک دختر و پسر جوان بودند. چند قدم جلوتر، نوبت من شد.

اینجا چه کار می‌کنی؟

پیاده‌روی!

گوشی‌ام را گرفتند، خواستند قفلش را باز کنم، پیام‌ها را دیدند، زبانم را بررسی کردند و بطری‌ام را بو کردند.

چی کشیدی؟

هیچی!

بطری را بو کردند. چیزی پیدا نشد. مأمور چراغ‌قوه تلفنش را برداشت و مسیر پیاده‌روی را هم جست‌وجو کرد.

با خودم گفتم اگر چیزی روی زمین پیدا شود، لابد من هم باید پاسخ‌گو باشم!

اما این اتفاق مرا به فکر دیگری برد؛ فکری بسیار بزرگ‌تر از یک بازرسی شبانه.

باغبانی به نام سیاست

در این سرزمین گویا بعضی باغبانان اعتقاد دارند برای جلوگیری از آتش‌سوزی در فصل گرما، باید پیش از رسیدن تابستان، خار و خاشاک باغ را حرارت داد و سوزاند تا مبادا در روزهای داغ، آتش به درختان و صنوبرها برسد.

چه باغبانی عجیبی!

به‌جای آنکه ریشه درختان را تقویت کنند، سایه‌بان بسازند، به خاک آب برسانند و مراقب باغ باشند، نگران‌اند که مبادا علف‌های خشک روزی آتش بگیرند!

اما یک سؤال ساده وجود دارد:

اگر خار و خاشاک این باغ، همان جوانان ناراضی، کارگران معترض، دانشجویان منتقد و شهروندانی باشند که صدایشان به جایی نمی‌رسد، پس باغ بدون مردم چه ارزشی دارد؟

مگر جوان معترض، دشمن سرزمین خویش است؟

مگر کسی که از گرانی، بیکاری، تبعیض و آینده نامعلوم اعتراض می‌کند، باید از ریشه خشکانده شود؟

آتش را با سوزاندن باغ خاموش نمی‌کنند؛ با رسیدگی به علت آتش‌سوزی خاموش می‌کنند.

سرنوشت صنوبرهای جوان

امروز جوان ایرانی با هزار امید به دنیا می‌آید، درس می‌خواند، دانشگاه می‌رود، عاشق می‌شود، آرزو می‌سازد و برای آینده نقشه می‌کشد.

اما وقتی احساس کند اعتراض کردن ممکن است هزینه‌ای سنگین برای زندگی‌اش داشته باشد، وقتی نگران شود که یک گزارش، یک اتهام یا یک پرونده بتواند آینده‌اش را تغییر دهد، چه امیدی برای ماندن خواهد داشت؟

بسیاری مهاجرت را انتخاب می‌کنند؛ نه لزوماً از سر علاقه به غربت، بلکه برای یافتن فرصتی که در خانه خودشان دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد.

درباره عدد ده میلیون ایرانی مهاجر و ارتباط مهاجرت آنان با پرونده‌سازی، باید آمار و اسناد مستقل داشت؛ اما حتی بدون تکیه بر یک عدد، خروج گسترده نیروی انسانی و مهاجرت جوانان موضوعی نیست که بتوان از کنار آن گذشت.

و آنهایی که می‌مانند؟

بعضی سکوت می‌کنند، بعضی از سیاست فاصله می‌گیرند، بعضی همچنان اعتراض می‌کنند و بعضی هم هر روز با این سؤال زندگی می‌کنند که آینده‌شان چه خواهد شد.یا در زندان ها میمیرند

دو بال و یک باغ بی‌پناه

در این باغ، دو بال سیاسی هم وجود دارند؛ اصلاح‌طلب و اصولگرا.

گاهی یکی بال راست را باز می‌کند و دیگری بال چپ را؛ گاهی جای خود را عوض می‌کنند و گاهی هم درباره نحوه پرواز اختلاف دارند.

اما مردم چه؟

مردم همان‌هایی هستند که هزینه بذر، آب، خاک، آفت و خشکسالی را می‌پردازند؛ اما وقتی فصل برداشت می‌رسد، سهمشان از باغ چندان روشن نیست.

اگر اصلاح‌طلبی و اصولگرایی دو بال این پروازند، چرا جوانی که هیچ‌کدام را نمی‌خواهد، باید احساس کند جایی در آسمان کشورش ندارد؟

چرا باید شهروند برای داشتن یک زندگی عادی، ابتدا وفاداری سیاسی خود را ثابت کند؟

بازگشت به پارک اندیشه

آن شب من فقط پیاده‌روی می‌کردم.

اما در ذهنم هزار سؤال شکل گرفته بود.

اگر روزی کسی در سال‌های ۱۳۸۸ یا ۱۳۹۶ اعتراض کرده باشد، آیا باید تا پایان عمر نگران گذشته خود باشد؟

اگر مأموری چیزی روی زمین پیدا کند، آیا باید به دنبال صاحب واقعی آن بگردد یا آسان‌تر است به سراغ کسی برود که قبلاً نامش در یک پرونده آمده است؟

اگر شهروندی هیچ جرمی مرتکب نشده باشد، آیا باز هم ممکن است قربانی سوءظن و اتهام شود؟

اینها سؤال‌هایی هستند که پاسخشان باید در قانون، دادگاه مستقل، حق دفاع و نظارت عمومی جست‌وجو شود؛ نه در حدس و گمان و برخورد سلیقه‌ای.

من از آن شب یک نتیجه تلخ گرفتم:

کشوری که برای جلوگیری از آتش‌سوزی، خار و خاشاکش را می‌سوزاند، شاید روزی متوجه شود که باغبانانش درختان جوان را هم از دست داده‌اند.

آن روز دیگر نه خار و خاشاکی باقی مانده، نه صنبری که سایه‌ای داشته باشد و نه جوانی که امیدی به فردا داشته باشد.

و شاید آنچه بیش از همه باید از آن ترسید، آتش اعتراض نیست؛ خاموش شدن امید یک نسل است.

چون وقتی جوانی دیگر امیدی به آینده کشورش نداشته باشد، حتی اگر سکوت کند، باغ از درون خشک شده است.

آقایان! مردم خار و خاشاک نیستند؛ ریشه‌های همین سرزمین‌اند. اگر ریشه‌ها را بسوزانید، از باغ چیزی برای حکومت کردن باقی نمی‌ماند.

و من هنوز همان شهروندی هستم که فقط برای پیاده‌روی به پارک اندیشه رفته بودم!

#بهنام_محترمی#

(۱۰ آبان ماه ساعت ۲۲ شب پارک اندیشه نرسیده سیدخندان خندان)

تسلیم

زنجیر پی زنجیر، اگر قسمت ما شد

این سلسله از حکم ازل، بهر رضا شد

ما را چه مجال است که تدبیر برانیم

چون نقش وجود دل ما، دست خدا شد

در نقطهٔ قسمت، قلم از پیش نوشته‌ست

آن‌کس که رضا داد، ز تقدیر رها شد

هر بند که بر پای من افتاد ز تقدیر

دیدم که همان بند، کلید در ما شد

از خویش گذشتیم و به مقصود رسیدیم

آن دم که منی رفت، ره دوست هویدا شد

نه شکوه ز زنجیر و نه فریاد ز زندان

این بند، همان رشتهٔ پیوند خدا شد

ما نقطهٔ تسلیم و رضا در قلم دوست

او خواست که این قصه چنین بود و چنین شد

#بهنام_محترمی#

لن ترانی

به طور عشق زدم بانگ: (ترانی؟)
رسید از غیب، آوایی: (لَنْ تَرانی)
دلم گفتا که بی‌دیدار، چون تابم؟
ندا آمد: بجو در خویش، جانانی
مرا چشم سر از دیدار محروم است
ولی در سینه می‌جوشد چراغانی
اگر رخسار او را چشم نتوان دید
چه باک، ار جان شود آیینهٔ جانانی؟
ز خود بگذر، که در راه طلب، ای دل
حجاب دیدن او، خویش فانی‌ست
نه هر چشمی سزاوار تماشایش
نه هر گوشی شنید آن راز پنهانی
(ترانی) آرزوی چشم مشتاق است
(لَنْ تَرانی) جواب راز ربّانی
#بهنام_محترمی#

منم

ساده منم

افتاده منم

در کوچه‌های بی‌کسی

دل‌داده منم

از خویش گریزانم

از عشق، هراسانم

در آینه هم غریبه‌ام

ویرانهٔ پنهانم

آواره منم

بی‌چاره منم

در حسرت یک بوسه

صدپاره منم

خاموش منم

مغموم منم

در مملکت بی‌عشق

محکوم منم

شب‌زده منم

خاکستر شعله‌زده منم

آن‌کس که به شوق تو

از خویش رمیده منم

دل‌خسته منم

لب‌بسته منم

در سینهٔ خود

به عشق تو پیوسته منم

ای عشق، چه کردی که چنین بی‌سر و سامانم؟

نه زندهٔ دیروزم، نه مردهٔ این جانم

من سایهٔ عشقم

من گریهٔ عشقم

یک عمر اگر سوختم

سرمایهٔ عشقم

رانده منم

وامانده منم

از خویش بریده،

به تو مانده منم.......

#بهنام_محترمی#

بانوی آفتاب

تو ای تفسیر عشق، ای آیهٔ نوری

تو در آیینهٔ جان، جلوهٔ حضوری

تو را در عرش، نامی دیگر است از عشق

تو را در فرش، داغی بر دل صبوری

تو دختر آفتاب و همسر حیدر

تو مادر حماسه، وارث غروری

تو را در اشک شب، اسرار پنهان است

تو را در سینهٔ شب، شمع صبوری

جهان در پای نامت سر فرود آرد

که تو معنای عصمت، اوج شعوری

علی در چشمِ تو آیینهٔ حق دید

تو در چشم علی، دریای نوری

چه رازی داشت آن قلب شکسته

که شد از داغ تو، تاریخ، قبوری؟

مدینه بی‌تو سرد و آسمان گریان

پس از تو ماند بر دل‌ها چه دوری

اگر روزی مرا راهی به کویت شد

نخواهم جز نگاهی، از تو، حوری

#بهنام_محترمی#

بازار مکاره

سرم توی بازار مکاره‌ست

دلم دست یک مشت شیاده‌ست!

یکی تاج شاهی به سر می‌زند

یکی نان مردم به بر می‌زند!

یکی خانه اش تخت سلطانی است

یکی سفره‌اش چرب و طولانی است!

یکی داد می‌زند: آزادی است!

کلیدش توی جیب زندانی است!

یکی وعده باران به صحرا دهد

خودش آب را قطره‌قطره خورد!

یکی با ترازوی وارونه‌اش

جهان را کشد توی کیسه‌اش!

یکی دزد شب، جامهٔ زهد پوش

یکی روز روشن، به جیبش خموش!

یکی نان ندارد، یکی نان‌فروش

یکی عقلش افتاده دنبال موش!

یکی گفت: دنیا به کام شماست!

گفتم: پس این ناله از کام ماست؟

یکی گفت: این دوره، دورهٔ ماست!

گفتم: پس سهم ما کو؟گفت: هواست!

سرم توی بازار مکاره‌ست

دلم از تماشای این کاره، پاره‌ست!

بزن طبل و دهل، که غوغا به‌پاست

یکی می‌برد نان یکی محو دعاست

#بهنام_محترمی#

ساقی

بیا ساقی، دلم خون شد، کجایی؟

بده جامی، که جانم شد فدایی

نه از فردوس می‌خواهم نشانی

نه از دوزخ دلم دارد هراسی

تو را خواهم، تو را ای جان جانان

که بی‌تو گم شدم در خاک ویران

به درگاهت نشستم، سر شکسته

دلم از بار این دنیا گسسته

خطا کردم، ولی نومید نیستم

به جز عشق تو، هیچ امید نیستم

اگر دورم، اگر آلوده‌دامان

مرا از در مران، ای جان جانان

بیا ساقی، که شب پایان ندارد

دل بی‌تو دمی آرام ندارد

نه جامی خواهم و نه نام و ننگی

فقط یک لحظه از عشقت، درنگی

اگر روزی مرا پذیرفتی آخر

نخواهم هیچ جز دیدار دیگر

#بهنام_محترمی#

مرثیه ایران

سیزدهم آدار[روز نسل کشی ایرانیان توسط یهودیان که طبق تقویم در اسفندماه میباشد]

مرثیهٔ ایران

ز تاریخ بشنو حکایت، شگرف

ز خون نهان، ز اندوه ژرف

ز عهد خشایار، شاه بزرگ

ز آن قصهٔ تلخ و آن روز سترگ

چنین آمده در کتاب استر

ز کشتار و خون، ز اندوه و شرر

به روز سیزدهم از ماه آدار

ز هفتاد و پنج‌هزار آمده شمار

چنین گفت آن دفتر از روزگار

ز پیکار یهود و خون و شرار

در آن قصه، از کینه بسیار گفت

ز شمشیر و پیکار و خونبار گفت

می‌دانیم چنان بوده است

که این قصه را سندی فزون بوده است[پوریم]

دگر بار، اسفند از راه رسید

زمستان به خون دل ما دمید

ز ایران برآمد هزاران خروش

ز داغی که بنشست بر جان و هوش

ده‌هزار جان، گر درست است شمار

چه بر جای ماند ز این روزگار؟

کجا دفتر مشق و لبخند ناب؟

کجا دست مادر، کجا آفتاب؟

کجا خندهٔ کودک غرق نور؟

کجا خواب شیرین و رؤیای دور؟

بگو، ای قلم، نام قاتل نگار

مکن خون بی‌گناهان ز یاد روزگار

اگر دیو سیه، جامهٔ کین به تن

به خون می‌نویسد که پیروز من

بدان، داد روزی برآرد خروش

نماند ستم تا ابد در خموش

نه دین، عذر خون است و نه نژاد

نه بیداد ماند به گیتی، نه باد

هر آن‌کس که بر جان کودک بتاخت

به تاریخ، نام سیه‌روی ساخت

چه فرمانروا، چه کودک، چه پیر

همه ریشه دارند در خاک شیر

اگر خون بریزد ز پیکر وطن

همه داغ‌دارند، مرد و زن

نه خون را فراموش، نه کین را شعار

که داد است بنیاد این روزگار

بماند ز ایران چنین یادگار

که خون ستم‌دیده نگردد غبار

و تاریخ، خون را نخواهد شست

#بهنام_محترمی#

در تقویم یهودی، ۱۱ آدار سال ۵۷۸۶ برابر با شنبه، ۹ اسفند ۱۴۰۴ خورشیدی (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶ میلادی) است.

این روز در تقویم یهودی با مناسبت مذهبی «شبات زَخور» (Shabbat Zachor) هم‌زمان بود؛ شباتی ویژه که پیش از عید پوریم برگزار می‌شود.

شبات در آیین یهود، روز مقدس هفتگی است که از غروب جمعه آغاز می‌شود و تا غروب شنبه ادامه دارد. «شبات زَخور» به معنای «شباتِ به یاد آور» است و در آن، بخشی از تورات دربارهٔ عَمالیق خوانده می‌شود. این مناسبت هر سال پیش از پوریم برگزار می‌شود و جایگاهی در حافظهٔ تاریخی و مذهبی یهودیان دارد.

گل مریم[شب بو]

گلی داشتم

گلی داشتم

از تبار شب‌بو

با عطر مریم

و اندوه بنفشه

چنان که وقتی می‌خندید

بهار

از خواب شاخه‌ها برمی‌خاست.

شبی تا سحر

در پناه شانه‌های هم نشستیم

ماه، چراغ خلوت ما بود

و ستاره‌ها

دانه‌دانه

بر پیراهن شب می‌مردند.

سر بر زانویش نهادم

انگار تمام راه‌های جهان

به آغوش او ختم می‌شد.

دستش میان موهایم می‌گشت

و من

در آن نوازش آرام

از یاد می‌بردم

که آدمی

روزی از بهشت خویش

تبعید خواهد شد.

چه می‌دانستم

آخرین شب باهم‌بودن

این‌قدر شبیه ابدیت است؟

سپیده سر زد

لب‌های شب

از بوسه‌های ماه تهی شدند

و صبح

بی‌آنکه بداند

بر ویرانهٔ فردای من قدم گذاشت.

روزگار گذشت

و من گلم را ندیدم

نه در عبور باران

نه در خواب پنجره‌ها

نه در عطر پیراهنی

که باد از کوچه می‌آورد

از آن شب

هر سحر

چیزی از من کم شد

گویی خورشید

هر روز از مشرق برمی‌آمد

تا نبودن او را

روشن‌تر کند.

اکنون

اگر شبی گلی ببینم

دلم به زانو درمی‌آید

اگر نسیمی بوی گل مریم بیاورد

چشمم به راه می‌ماند

و اگر ماه

بر شانهٔ شب سر بگذارد

من دوباره

سر بر زانوی خاطره می‌گذارم

گلی داشتم......

و عشق

چه نام کوچکی‌ست

برای آن همه بهشت

که در وجودش پنهان بود

من او را گم نکردم

من پس از او

در جهان گم شدم

و هنوز

در عمیق‌ترین خواب شب

کسی موهایم را نوازش می‌کند

سر بر زانویش می‌گذارم

چشم می‌بندم

و پیش از آنکه سپیده برسد

از خواب می‌پرم.......

آه، ای صبح!

تو را به جان تمام عاشقان

این بار

دیرتر طلوع کن

بگذار من

یک شب دیگر

در آغوش گل گم‌شده‌ام

بمانم.

#بهنام_محترمی_گل_مریم#

پری

پری از آسمان نیفتاد

عاشق شد

و آسمان

از شانه‌هایش فرو ریخت.

عشق

آن زخم روشن بود

که خدا بر روحش گذاشت

تا راه خویش را

در تاریکی خاک بیابد.

پری رفت

اما شب، از آن پس

هر ستاره را

به یاد چشم‌های او روشن کرد.

و زمین نفهمید

آن‌که در خاک خفت

پری نبود

آسمان بود

که دل به خاک سپرده بود.

#بهنام_محترمی#

روح سرگردان

من نیستم، یا او؟

چنان در من ریشه دوانده‌ست وجودش،

که گویی من،

تناسخ روح اویم

در پیکری بیگانه.

دیگر به خویش بازنمی‌گردم؛

هر راه که می‌روم،

به او ختم می‌شود.

در خواب،

او مرا به نام خویش می‌خواند؛

در بیداری،

من با صدای او سخن می‌گویم.

چه کرده‌ست با من این عشق،

که حتی غیبتش

از حضور دیگران واقعی‌تر است؟

من از کجا آغاز می‌شوم

و او در کجای من پایان می‌گیرد؟

مرز میان ما

چنان در مه اشتیاق محو شده‌ست

که اگر دست بر سینه‌ام بگذارم،

نمی‌دانم

این قلب من است

که برای او می‌تپد،

یا قلب اوست

که در من به تپش افتاده است.

شاید من،

روح سرگردان او باشم

که روزگار،

مرا به تبعید این تن فرستاده است؛

شاید او،

خاطره‌ای از من است

که پیش از تولدم

در جهانی دیگر جا مانده است.

هرچه هست،

دیگر از خدا

بازگشت خویش را نمی‌خواهم؛

اگر قرار است گم بمانم،

مرا در او گم کن؛

من از آن خویشتنی که بی‌او بود،

دیگر هیچ به یاد ندارم.

#بهنام_محترمی#

صدا

صدایی بود

که از ترس

به فریاد نرسید

در گلوی خودش شکست

و به ناله‌ای بدل شد

که هیچ‌کس نشنید

صدای زخمی انسانی

که سال‌ها

پشت دیوارهای سکوت

زندگی کرده بود

نه آن‌قدر زنده

که فریاد بزند

نه آن‌قدر مرده

که دردش تمام شود

می‌نالید

و هر ناله‌اش

تکه‌ای از جانش بود

مثل پرنده‌ای

که بال‌هایش را بسته‌اند

و هنوز

خواب آسمان می‌بیند

چه دردناک است

وقتی آدم

حتی برای گریه کردن

باید از کسی اجازه بگیرد

وقتی ترس

پیش از آن‌که گلویت را ببندد

صدایت را از تو گرفته باشد

او فریاد نزد

نه از آن رو که دردی نداشت

دردش

از توان فریاد بیشتر بود

فقط نالید.......

آهسته

چنان آهسته

که انگار می‌ترسید

دیوارها هم بشنوند

و باز

کسی بیاید

و آخرین پناهش را

از او بگیرد

و من هنوز

به آن صدای زخمی فکر می‌کنم

صدایی که فریاد نشد

اما

تمام شب

در گوش جهان

گریه کرد.

#بهنام_محترمی#

اشک تمساح

اشک تمساح

اشک می‌ریزند بر ویرانه‌ها

اما در جیب شب

لعل تازه‌ای برای یال اسب پنهان کرده‌اند

ما ایستاده‌ایم

و می‌بینیم

کودک ایران

زیر سم سیاست‌های قدرت

چگونه میان خاک و خون

نام خویش را صدا می‌زند.

اسب‌ها می‌تازند

یکی با پرچم آمریکا

یکی با تاریکی انگلستان

یکی با جامه‌ی فرانسه

و دیگری با زینی که

سال‌هاست بر پشت خاورمیانه بسته‌اند.

هر بار

که سم‌ها بر زمین فرود می‌آید

دستی از آن سوی جهان

لعل دیگری بر رکاب می‌بندد

تا بر پیکر نیمه‌جان انسان

باز هم یورتمه بروند.

و عجیب‌تر از همه

همان دست‌ها

بعد از هر تاخت‌وتاز

کاسه‌ای اشک پیش می‌آورند

اشک می‌ریزند

برای جنازه‌هایی

که خود

به اسب‌ها آموخته‌اند

چگونه از رویشان بگذرند.

اما تاریخ

اشک تمساح را نمی‌نوشد

تاریخ

رد سم را

بر تن زمین نگه می‌دارد.

#بهنام_محترمی#

خسته ام

ای جهان

من از تو خسته نیستم

از خودی خسته‌ام

که در آینهٔ تو

هزار چهره پیدا کرد

و هیچ‌کدام [من] نبود.

از رفتن خسته‌ام

از رسیدن خسته‌ام

از آن‌که هرچه دویدم

به خویش رسیدم

و هرچه از خویش گریختم

باز در آغوش خویش افتادم.

اکنون

نه راه می‌خواهم

نه مقصد

نه پرسش

نه پاسخ

مرا از من بگیر.

بگذار چون برگ

در باد تو بیفتم

چون قطره

در دریای تو گم شوم

چون نی

خالی از خویش بمانم

تا اگر نغمه‌ای هست

تو در من بنوازی

ای جهان

من بسیار خسته‌ام

نه از زندگی

که از این (من)

که میان من و تو ایستاده است.

اگر در حقیقتی هست

دیگر مرا به آن نخوان

مرا ببر

من دیگر

توان رسیدن ندارم

این بار

نوبت توست

که مرا بیابی

#بهنام_محترمی#

شب

شب بود

و ماه، آهسته

بر شانه‌های تو می‌لغزید

من و تو

کنار هم

چنان نزدیک

که فاصله

از شرم میانمان

راه گریختن نداشت.

چشم در چشم تو دوختم

و شب

یکباره

پر از شراره شد

گویی ستاره‌ها

از آسمان فرو ریختند

تا آتش نگاهت

در تاریکی تنها نماند.

تو نفس کشیدی

و من

تمام شب را

در عطر نفس‌هایت

زندگی کردم

دستم که به دستت رسید

ماه

پشت ابر پنهان شد

مبادا شاهد این راز شود.

چه شبی بود......

نه صبحی می‌خواستیم

نه طلوعی

که عشق

در تاریکی

روشن‌تر از خورشید است.

من و تو بودیم

و جهانی

که بیرون از آغوشمان

دیگر وجود نداشت

و لب‌های شب

آهسته می‌گفتند

بمان.....

که بعضی شب‌ها

برای یک عمر

دوست‌داشتن

کافی‌اند.

#بهنام_محترمی#

پرواز

من سال‌ها

با آسمانی بی‌پر

در خودم زندگی کردم

نه سقوط می‌کردم،

نه راه پرواز می‌دانستم.

تا تو آمدی

و چیزی در من

از جنس پرنده‌ای زخمی

بال زد.

نپرسیدی

چند بار شکسته‌ام

کجا از آدم‌ها

زخم برداشته‌ام

فقط دستت را

روی سکوت من گذاشتی

و سکوت

برای نخستین‌بار

معنای آرامش گرفت.

شاید خدا

عشق را برای همین آفرید

تا آدمی

در آغوش دیگری

دوباره خودش را پیدا کند

نه آن‌گونه که دنیا

از او ساخته

بلکه آن‌گونه که

پیش از تمام زخم‌ها

بوده است.

تو را نمی‌خواهم

برای فراموش کردن جهان

می‌خواهم

کنار تو

آن‌قدر خودم باشم

که دیگر

از جهان نترسم.

#بهنام_محترمی#

عمر

شبی عمرم به پایان می‌رسد

دل من نیز به سامان می‌رسد

هرچه گفتم در سکوت این جهان

روزی آخر به پایان می‌رسد

عشق اگر در سینه پنهان مانده است

با نفس‌های آخرین جان می‌رسد

ما مسافران این شب بوده‌ایم

صبح، بی‌ما نیز آسان می‌رسد

کاش پیش از رفتنم ای روزگار

دست یاری بر دل ویران رسد

#بهنام_محترمی#

نیستان

چو آتش در نیستان شعله‌ور شد

دل هر نی ز داغی شعله‌ور شد

شرر افتاد و نی‌ها سوختند آه

تمام نیستان غرق شرر شد

یکی نی شمع گور خویشتن شد

یکی در شعله خاکستر به سر شد

یکی گفتا من از خویشم گذشتم

یکی گفتا دلم خونین‌جگر شد

ز هر نی ناله‌ای برخاست در باد

که آواز جدایی در سحر شد

نه نی ماند و نه نایی در نیستان

فقط خاکستر عشق تو به جا شد

من آن نی‌ام که در آتش نشستم

که جانم سوخت و عشقت معتبر شد

مرا آتش بزن ای عشق شیرین

که سوختن در رهت عین هنر شد

اگر روزی گذشتی بر مزارم

مبین خاکم که آنجا یک قمر شد

ببین شمعی میان خاک می‌سوزد

که از اشک دل من شعله‌ور شد

هر آن نی کز غم عشقت بسوزد

چراغ خلوت اهل نظر شد

نیستان گرچه از آتش فنا گشت

ز خاکستر هزاران عشق سر زد

و من در آخرین دم زیر لب گفتم

تمام هستی‌ام از عشق تو شد

#بهنام_محترمی#

تاریخ تکرار می شود

تاریخ تکرار می‌شود.

ایران این حقیقت تلخ را بارها به چشم دیده است روزگاری که قدرت‌های بزرگ زمان، از روسیه و انگلستان گرفته تا بعدها آمریکا، با فشار سیاسی، نظامی و استعماری بر سرنوشت این سرزمین اثر گذاشتند و بخش‌هایی از سرزمین تاریخی ایران از پیکرهٔ آن جدا شد. در همان روزگار نیز کم نبودند کسانی که با عنوان کارشناس و مصلحت‌اندیش، سنگ قدرت‌های خارجی را به سینه می‌زدند اما حاصل آن سیاست‌ها، برای ایران چیزی جز ضعف، فشار و از دست رفتن منافع ملی نبود.

امروز نیز اگر تاریخ را فراموش کنیم، ممکن است همان چرخه دوباره تکرار شود. گاهی ادعاهایی دربارهٔ سرزمین ایران مطرح می‌شود و گاه حتی برای نشان دادن هویت تاریخی ایران، نمادها و پرچم‌هایی به کار می‌رود که عمرشان با عمق تاریخ این سرزمین قابل قیاس نیست؛ یا تنگه راهبردی و ایرانی هرمز به موضوع ادعاهای سیاسی تبدیل می‌شود.

اما یک حقیقت روشن است ایران را نمی‌توان تنها با شعر و فرهنگ و خاطرهٔ تاریخی حفظ کرد.

فرهنگ، تاریخ و تمدن، ستون‌های هویت ایران‌اند اما در جهان سیاست، ملتی که توان دفاع از مرزها و منافع ملی خود را نداشته باشد، ممکن است حتی با هزار سال تمدن نیز زیر فشار قدرت‌های بزرگ قرار گیرد.

ایران برای حفظ صلح، استقلال و تمامیت ارضی خود، به قدرت ملی نیاز دارد و قدرت دفاعی بخشی از همین توان ملی است.

تاریخ اگر یک‌بار هشدار داده باشد، خردمند آن را به خاطر می‌سپارد

چراکه ملتی که تاریخ را فراموش کند، ممکن است مجبور شود آن را دوباره زندگی کند.

#بهنام_محترمی#

خر مدرک دار

خر مدرک‌دار

خر از طویله چو آید به شهر

بپوشد قبای بزرگی به مهر

اگر دانشش نام و عنوان دهد

به او مدرک علم و دیوان دهد

چو بر مسند جاه بنشانَدش

ز هر سو بزرگان بخواندش

ولی گر خرد در سرش جا نشد

ز دانش نصیبش به جز نام نشد

نه مدرک کند آدمی را خرد

نه منصب ز نادان، دانا کند

اگر جامهٔ فضل بر تن کند

ز نادانی خویش دم می‌زند

کسی آدم است و سزاوار نام

که آزاد گردد ز خوی حرام

اگر از خری خویشتن وا کند

خودش را ز بند هوس‌ها کند

خر عیسی اگر ره به مکه برد

چو بازآید، آخر همان خر بود!

#بهنام_محترمی_بیت آخر حضرت سعدی#

اژدهای غرور

چنین گفت آن اژدهای غرور

که غنیمت بود بهرهٔ زور

بدو گفتم ای بی‌خرد خودپسند

سخن را مکن با ستم هم‌کمند

تو از تیغ بنیاد شاهی کنی

ز بیداد آیین راهی کنی

نیاکان ما داد را پرورند

نه گنج از ره کشتن آورند

ز کوروش فروغ جهان مانده است

ز دادش نشان جاودان مانده است

ز رستم دل شیر و بازوی مرد

نه دستی که آلوده گردد به درد

ز کاوه درفش سرافرازی است

نه آیین غارت نه چنگ‌آوری است

تو را گر سده چار تاریخ هست

مرا چرخ گواه هزاران نشست

زمین من از بامداد نخست

به فرهنگ و فرزانگی کرده رُست

نه با باد آید نه با باد رود

چراغی که ایران برافروخت سود

اگر تاج بر زور بر سر نهی

سرانجام در خاک بی‌فررهی

بماند ز مردان فقط نام نیک

نه شمشیر خونریز و کردار تیره

#بهنام_محترمی#

خال

خال چانه‌ات نشان مُهر خداست

یک نقطه ولی تمام شور و نواست

هر کس که به آن سیاهی افتاد اسیر

دانست که عشق از همین‌جا ابتداست

#بهنام_محترمی#

کلاغ ها

آن روز صبح هوا هنوز گرگ‌ومیش بود. کنار جاده‌ای خاکی یک یاکریم افتاده بود بال‌هایش زخمی بود و توان پرواز نداشت. سه کلاغ از آسمان پایین آمدند و دورش حلقه زدند. انگار از قبل می‌دانستند که این پرنده دیگر راه گریزی ندارد.

اولی بی‌درنگ نوکش را بر بال زخمی پرنده زد. دومی به گردنش نوک زد و سومی، کمی آن‌طرف‌تر با احتیاط نگاه می‌کرد و هر از گاهی ضربه‌ای می‌زد یاکریم تقلا می‌کرد خودش را روی خاک بکشد اما هر بار که چند سانتی‌متر جلو می‌رفت یکی از کلاغ‌ها راهش را سد می‌کرد

من از دور ایستاده بودم و فقط نگاه می‌کردم فاصله آن‌قدر زیاد بود که اگر می‌دویدم شاید دیر می‌رسیدم. صدای بال‌های کلاغ‌ها با نفس‌های بریده آن پرنده در هم آمیخته بود. هیچ فریادی در کار نبود فقط سکوتی سنگین که هر نوک آن را سنگین‌تر می‌کرد.

لحظه‌ای یاکریم سرش را بلند کرد چشم‌هایش هنوز برق داشت انگار نمی‌خواست تسلیم شود. اما سه کلاغ بی‌اعتنا به آن نگاه، دوباره به جانش افتادند

آن صحنه خیلی زود تمام شد، اما تصویرش سال‌ها در ذهنم ماند از آن روز فهمیدم همیشه کلاغ‌ها گرسنه نیستند گاهی فقط چون می‌دانند قربانی دیگر توان دفاع از خودش را ندارد دورش جمع می‌شوند.

#بهنام_محترمی#

سفر

در کنج خانه نشسته‌ام

نه دلم هوای کوچه‌ها دارد

نه چشمم در پی تماشای جهان است

که جهان را بسیار دیده‌ام و غم آدمیان را بیشتر

مرا اندوهی‌ست نه از خویشتن

نه از زخم دل خویش

غم من روزی‌ست که پرده‌ها کنار رود

و چشم جانم ببیند رنج بی‌شمار مردمان عالم را

ای عشق پنهان هستی

ای راز جاری در رگ آفرینش

مرا از خود مبر

که در خلوت این خانه

با یاد تو زنده‌ام

و با اشک خویش برای دل‌های شکسته دعا می‌کنم

اگر روز حساب از من پرسند چه آوردی؟

گویم

جز قلبی زخمی

جز عشقی بی‌پناه

و جز آهی برای تمام جان‌های خسته

چیزی در این سفر نداشتم

#بهنام_محترمی#

آرش

چو بدخواه ایران هم‌آواز شد

جهان از دم کینه دمساز شد

ز هر مرز لشکر به پیمان رسید

که ایران ز بنیاد ویران شود

برآمد ز البرز آرش چو شیر

به چنگ اندرون داشت آن چوب و تیر

ز خور، زه پولاد بر کمان کشید

به خوز آن سر دیگرش آرمید

نهاد آن گه تیر اندر خم استوار

که لرزید از آن، کوه و دشت و حصار

چنان زه کشید از پی داد و مهر

که خم گشت بازوی او چون سپهر

نه تیری که آذر به پرواز بود

نه پیکان که آوای سرافراز بود

چو از شست آرش رها گشت تیر

زمان ماند مبهوت و گردون اسیر

چو آذر گذر کرد از ابر سیاه

فرو ریخت بر کینه‌جویان راه

دل هر ستمگر ز بیمش گداخت

غرورش چو خاکستر باد باخت

نه از بهر کین، نه به سود نبرد

که از بهر ایران، کمان را سپرد

بماناد ایران چو خورشیدِ پاک

فروزان‌تر از مهر بر روی خاک

#بهنام_محترمی_آرش#