چو خورشید برزد سر از کوهسار
سپه صف کشیدند در کارزار
دژ خیبر آن اژدهای سترگ
فرو برده در کام خود دشت و مرگ
ز دیوار او ابر برمیکشید
ز برجش دل شیر خون میچکید
در سنگی اش چون کوهی سیاه
فکنده به دلها ز هیبت هراس
هزاران دلیر از یلان عرب
بدیدند و گشتند بیتاب و تب
نه راهی به دیوار پولاد بود
نه دستی که شایستهٔ داد بود
سه روز آن سپه گرد خیبر بگشت
ولی بخت پیروزی از دیده رَست
چو شب پرده افکند بر روزگار
نبی گفت با یاران نامدار
فردا دهم این درفش بلند
به مردی که باشد دلیر و گزند
خدا دوستدارش رسولش یار
نترسد ز پیکار سخت سوار
چو خورشید زد خیمه بر آسمان
علی آمد از راه چون قهرمان
دو چشمش چو دو شعلهٔ آذرخش
رخش چون مه و بازویش کوه و رخش
گرفت آن علم را به فرمان حق
بپیچید در لشکرش جان حق
خروشید و شد سوی دژ چون نهنگ
که آید به دریاگه جنگ و چنگ
زمین زیر گامش به لرزه فتاد
زمان از شکوهش سر سجده داد
یکی مرحب از دژ برون تاخت مست
ز پولاد و آهن سراپا نشست
زره چون کوه و کلاهش چو سنگ
به بازو گره کرده صد رنگ جنگ
خروشید کای مرد میدان بیا
اگر جان نترسد ز پیکار ما
علی خندۀ شیرمردی نمود
جهان را ز آواز خود درربود
که من آن یلم کز دم ذوالفقار
گریزد ز میدان دل کارزار
منم آن که در بدر و خندق به تیغ
شکستم سر فتنه را بیدریغ
دو لشکر نظارهگر آن نبرد
که گویی دو توفان به هم خورده گرد
چو برق جهانسوز تیغش فرود
سر مرحب از پیکرش بر ربود
چنان شد که از بیم آن ضربت تیز
بلرزید خیبر ز بن تا ستیز
سپس رو به دروازهٔ دژ نهاد
دل سنگ از آهنگ او بیم داد
گرفت آن در سنگین را به خشم
که از هیبتش تیره شد دیده و چشم
برآورد یکباره از جای خویش
چنان کز شگفتی جهان ماند بیش
نه بازوی تن بود و نی زور خاک
که دست خدا بود در دست پاک
فکند آن در سهمگین بر زمین
برآمد ز تکبیر بانگ یقین
سپه ریخت چون سیل در دژ به جوش
جهان شد پر از نعره و بانگ و خروش
از آن روز خیبر گواهی دهد
که حیدر به مردی چه شاهی دهد
نه تنها گشایندهٔ آن حصار
که بگشود درهای علم و وقار
علی بود و شمشیر و فرمان حق
تجلّی بازوی یزدان حق
#بهنام_محترمی#