بازار مکاره

سرم توی بازار مکاره‌ست

دلم دست یک مشت شیاده‌ست!

یکی تاج شاهی به سر می‌زند

یکی نان مردم به بر می‌زند!

یکی خانه اش تخت سلطانی است

یکی سفره‌اش چرب و طولانی است!

یکی داد می‌زند: آزادی است!

کلیدش توی جیب زندانی است!

یکی وعده باران به صحرا دهد

خودش آب را قطره‌قطره خورد!

یکی با ترازوی وارونه‌اش

جهان را کشد توی کیسه‌اش!

یکی دزد شب، جامهٔ زهد پوش

یکی روز روشن، به جیبش خموش!

یکی نان ندارد، یکی نان‌فروش

یکی عقلش افتاده دنبال موش!

یکی گفت: دنیا به کام شماست!

گفتم: پس این ناله از کام ماست؟

یکی گفت: این دوره، دورهٔ ماست!

گفتم: پس سهم ما کو؟گفت: هواست!

سرم توی بازار مکاره‌ست

دلم از تماشای این کاره، پاره‌ست!

بزن طبل و دهل، که غوغا به‌پاست

یکی می‌برد نان یکی محو دعاست

#بهنام_محترمی#

ساقی

بیا ساقی، دلم خون شد، کجایی؟

بده جامی، که جانم شد فدایی

نه از فردوس می‌خواهم نشانی

نه از دوزخ دلم دارد هراسی

تو را خواهم، تو را ای جان جانان

که بی‌تو گم شدم در خاک ویران

به درگاهت نشستم، سر شکسته

دلم از بار این دنیا گسسته

خطا کردم، ولی نومید نیستم

به جز عشق تو، هیچ امید نیستم

اگر دورم، اگر آلوده‌دامان

مرا از در مران، ای جان جانان

بیا ساقی، که شب پایان ندارد

دل بی‌تو دمی آرام ندارد

نه جامی خواهم و نه نام و ننگی

فقط یک لحظه از عشقت، درنگی

اگر روزی مرا پذیرفتی آخر

نخواهم هیچ جز دیدار دیگر

#بهنام_محترمی#

مرثیه ایران

سیزدهم آدار[روز نسل کشی ایرانیان توسط یهودیان که طبق تقویم در اسفندماه میباشد]

مرثیهٔ ایران

ز تاریخ بشنو حکایت، شگرف

ز خون نهان، ز اندوه ژرف

ز عهد خشایار، شاه بزرگ

ز آن قصهٔ تلخ و آن روز سترگ

چنین آمده در کتاب استر

ز کشتار و خون، ز اندوه و شرر

به روز سیزدهم از ماه آدار

ز هفتاد و پنج‌هزار آمده شمار

چنین گفت آن دفتر از روزگار

ز پیکار یهود و خون و شرار

در آن قصه، از کینه بسیار گفت

ز شمشیر و پیکار و خونبار گفت

می‌دانیم چنان بوده است

که این قصه را سندی فزون بوده است[پوریم]

دگر بار، اسفند از راه رسید

زمستان به خون دل ما دمید

ز ایران برآمد هزاران خروش

ز داغی که بنشست بر جان و هوش

ده‌هزار جان، گر درست است شمار

چه بر جای ماند ز این روزگار؟

کجا دفتر مشق و لبخند ناب؟

کجا دست مادر، کجا آفتاب؟

کجا خندهٔ کودک غرق نور؟

کجا خواب شیرین و رؤیای دور؟

بگو، ای قلم، نام قاتل نگار

مکن خون بی‌گناهان ز یاد روزگار

اگر دیو سیه، جامهٔ کین به تن

به خون می‌نویسد که پیروز من

بدان، داد روزی برآرد خروش

نماند ستم تا ابد در خموش

نه دین، عذر خون است و نه نژاد

نه بیداد ماند به گیتی، نه باد

هر آن‌کس که بر جان کودک بتاخت

به تاریخ، نام سیه‌روی ساخت

چه فرمانروا، چه کودک، چه پیر

همه ریشه دارند در خاک شیر

اگر خون بریزد ز پیکر وطن

همه داغ‌دارند، مرد و زن

نه خون را فراموش، نه کین را شعار

که داد است بنیاد این روزگار

بماند ز ایران چنین یادگار

که خون ستم‌دیده نگردد غبار

و تاریخ، خون را نخواهد شست

#بهنام_محترمی#

در تقویم یهودی، ۱۱ آدار سال ۵۷۸۶ برابر با شنبه، ۹ اسفند ۱۴۰۴ خورشیدی (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶ میلادی) است.

این روز در تقویم یهودی با مناسبت مذهبی «شبات زَخور» (Shabbat Zachor) هم‌زمان بود؛ شباتی ویژه که پیش از عید پوریم برگزار می‌شود.

شبات در آیین یهود، روز مقدس هفتگی است که از غروب جمعه آغاز می‌شود و تا غروب شنبه ادامه دارد. «شبات زَخور» به معنای «شباتِ به یاد آور» است و در آن، بخشی از تورات دربارهٔ عَمالیق خوانده می‌شود. این مناسبت هر سال پیش از پوریم برگزار می‌شود و جایگاهی در حافظهٔ تاریخی و مذهبی یهودیان دارد.

گل مریم[شب بو]

گلی داشتم

گلی داشتم

از تبار شب‌بو

با عطر مریم

و اندوه بنفشه

چنان که وقتی می‌خندید

بهار

از خواب شاخه‌ها برمی‌خاست.

شبی تا سحر

در پناه شانه‌های هم نشستیم

ماه، چراغ خلوت ما بود

و ستاره‌ها

دانه‌دانه

بر پیراهن شب می‌مردند.

سر بر زانویش نهادم

انگار تمام راه‌های جهان

به آغوش او ختم می‌شد.

دستش میان موهایم می‌گشت

و من

در آن نوازش آرام

از یاد می‌بردم

که آدمی

روزی از بهشت خویش

تبعید خواهد شد.

چه می‌دانستم

آخرین شب باهم‌بودن

این‌قدر شبیه ابدیت است؟

سپیده سر زد

لب‌های شب

از بوسه‌های ماه تهی شدند

و صبح

بی‌آنکه بداند

بر ویرانهٔ فردای من قدم گذاشت.

روزگار گذشت

و من گلم را ندیدم

نه در عبور باران

نه در خواب پنجره‌ها

نه در عطر پیراهنی

که باد از کوچه می‌آورد

از آن شب

هر سحر

چیزی از من کم شد

گویی خورشید

هر روز از مشرق برمی‌آمد

تا نبودن او را

روشن‌تر کند.

اکنون

اگر شبی گلی ببینم

دلم به زانو درمی‌آید

اگر نسیمی بوی گل مریم بیاورد

چشمم به راه می‌ماند

و اگر ماه

بر شانهٔ شب سر بگذارد

من دوباره

سر بر زانوی خاطره می‌گذارم

گلی داشتم......

و عشق

چه نام کوچکی‌ست

برای آن همه بهشت

که در وجودش پنهان بود

من او را گم نکردم

من پس از او

در جهان گم شدم

و هنوز

در عمیق‌ترین خواب شب

کسی موهایم را نوازش می‌کند

سر بر زانویش می‌گذارم

چشم می‌بندم

و پیش از آنکه سپیده برسد

از خواب می‌پرم.......

آه، ای صبح!

تو را به جان تمام عاشقان

این بار

دیرتر طلوع کن

بگذار من

یک شب دیگر

در آغوش گل گم‌شده‌ام

بمانم.

#بهنام_محترمی_گل_مریم#

پری

پری از آسمان نیفتاد

عاشق شد

و آسمان

از شانه‌هایش فرو ریخت.

عشق

آن زخم روشن بود

که خدا بر روحش گذاشت

تا راه خویش را

در تاریکی خاک بیابد.

پری رفت

اما شب، از آن پس

هر ستاره را

به یاد چشم‌های او روشن کرد.

و زمین نفهمید

آن‌که در خاک خفت

پری نبود

آسمان بود

که دل به خاک سپرده بود.

#بهنام_محترمی#

روح سرگردان

من نیستم، یا او؟

چنان در من ریشه دوانده‌ست وجودش،

که گویی من،

تناسخ روح اویم

در پیکری بیگانه.

دیگر به خویش بازنمی‌گردم؛

هر راه که می‌روم،

به او ختم می‌شود.

در خواب،

او مرا به نام خویش می‌خواند؛

در بیداری،

من با صدای او سخن می‌گویم.

چه کرده‌ست با من این عشق،

که حتی غیبتش

از حضور دیگران واقعی‌تر است؟

من از کجا آغاز می‌شوم

و او در کجای من پایان می‌گیرد؟

مرز میان ما

چنان در مه اشتیاق محو شده‌ست

که اگر دست بر سینه‌ام بگذارم،

نمی‌دانم

این قلب من است

که برای او می‌تپد،

یا قلب اوست

که در من به تپش افتاده است.

شاید من،

روح سرگردان او باشم

که روزگار،

مرا به تبعید این تن فرستاده است؛

شاید او،

خاطره‌ای از من است

که پیش از تولدم

در جهانی دیگر جا مانده است.

هرچه هست،

دیگر از خدا

بازگشت خویش را نمی‌خواهم؛

اگر قرار است گم بمانم،

مرا در او گم کن؛

من از آن خویشتنی که بی‌او بود،

دیگر هیچ به یاد ندارم.

#بهنام_محترمی#

صدا

صدایی بود

که از ترس

به فریاد نرسید

در گلوی خودش شکست

و به ناله‌ای بدل شد

که هیچ‌کس نشنید

صدای زخمی انسانی

که سال‌ها

پشت دیوارهای سکوت

زندگی کرده بود

نه آن‌قدر زنده

که فریاد بزند

نه آن‌قدر مرده

که دردش تمام شود

می‌نالید

و هر ناله‌اش

تکه‌ای از جانش بود

مثل پرنده‌ای

که بال‌هایش را بسته‌اند

و هنوز

خواب آسمان می‌بیند

چه دردناک است

وقتی آدم

حتی برای گریه کردن

باید از کسی اجازه بگیرد

وقتی ترس

پیش از آن‌که گلویت را ببندد

صدایت را از تو گرفته باشد

او فریاد نزد

نه از آن رو که دردی نداشت

دردش

از توان فریاد بیشتر بود

فقط نالید.......

آهسته

چنان آهسته

که انگار می‌ترسید

دیوارها هم بشنوند

و باز

کسی بیاید

و آخرین پناهش را

از او بگیرد

و من هنوز

به آن صدای زخمی فکر می‌کنم

صدایی که فریاد نشد

اما

تمام شب

در گوش جهان

گریه کرد.

#بهنام_محترمی#

اشک تمساح

اشک تمساح

اشک می‌ریزند بر ویرانه‌ها

اما در جیب شب

لعل تازه‌ای برای یال اسب پنهان کرده‌اند

ما ایستاده‌ایم

و می‌بینیم

کودک ایران

زیر سم سیاست‌های قدرت

چگونه میان خاک و خون

نام خویش را صدا می‌زند.

اسب‌ها می‌تازند

یکی با پرچم آمریکا

یکی با تاریکی انگلستان

یکی با جامه‌ی فرانسه

و دیگری با زینی که

سال‌هاست بر پشت خاورمیانه بسته‌اند.

هر بار

که سم‌ها بر زمین فرود می‌آید

دستی از آن سوی جهان

لعل دیگری بر رکاب می‌بندد

تا بر پیکر نیمه‌جان انسان

باز هم یورتمه بروند.

و عجیب‌تر از همه

همان دست‌ها

بعد از هر تاخت‌وتاز

کاسه‌ای اشک پیش می‌آورند

اشک می‌ریزند

برای جنازه‌هایی

که خود

به اسب‌ها آموخته‌اند

چگونه از رویشان بگذرند.

اما تاریخ

اشک تمساح را نمی‌نوشد

تاریخ

رد سم را

بر تن زمین نگه می‌دارد.

#بهنام_محترمی#

خسته ام

ای جهان

من از تو خسته نیستم

از خودی خسته‌ام

که در آینهٔ تو

هزار چهره پیدا کرد

و هیچ‌کدام [من] نبود.

از رفتن خسته‌ام

از رسیدن خسته‌ام

از آن‌که هرچه دویدم

به خویش رسیدم

و هرچه از خویش گریختم

باز در آغوش خویش افتادم.

اکنون

نه راه می‌خواهم

نه مقصد

نه پرسش

نه پاسخ

مرا از من بگیر.

بگذار چون برگ

در باد تو بیفتم

چون قطره

در دریای تو گم شوم

چون نی

خالی از خویش بمانم

تا اگر نغمه‌ای هست

تو در من بنوازی

ای جهان

من بسیار خسته‌ام

نه از زندگی

که از این (من)

که میان من و تو ایستاده است.

اگر در حقیقتی هست

دیگر مرا به آن نخوان

مرا ببر

من دیگر

توان رسیدن ندارم

این بار

نوبت توست

که مرا بیابی

#بهنام_محترمی#

شب

شب بود

و ماه، آهسته

بر شانه‌های تو می‌لغزید

من و تو

کنار هم

چنان نزدیک

که فاصله

از شرم میانمان

راه گریختن نداشت.

چشم در چشم تو دوختم

و شب

یکباره

پر از شراره شد

گویی ستاره‌ها

از آسمان فرو ریختند

تا آتش نگاهت

در تاریکی تنها نماند.

تو نفس کشیدی

و من

تمام شب را

در عطر نفس‌هایت

زندگی کردم

دستم که به دستت رسید

ماه

پشت ابر پنهان شد

مبادا شاهد این راز شود.

چه شبی بود......

نه صبحی می‌خواستیم

نه طلوعی

که عشق

در تاریکی

روشن‌تر از خورشید است.

من و تو بودیم

و جهانی

که بیرون از آغوشمان

دیگر وجود نداشت

و لب‌های شب

آهسته می‌گفتند

بمان.....

که بعضی شب‌ها

برای یک عمر

دوست‌داشتن

کافی‌اند.

#بهنام_محترمی#

پرواز

من سال‌ها

با آسمانی بی‌پر

در خودم زندگی کردم

نه سقوط می‌کردم،

نه راه پرواز می‌دانستم.

تا تو آمدی

و چیزی در من

از جنس پرنده‌ای زخمی

بال زد.

نپرسیدی

چند بار شکسته‌ام

کجا از آدم‌ها

زخم برداشته‌ام

فقط دستت را

روی سکوت من گذاشتی

و سکوت

برای نخستین‌بار

معنای آرامش گرفت.

شاید خدا

عشق را برای همین آفرید

تا آدمی

در آغوش دیگری

دوباره خودش را پیدا کند

نه آن‌گونه که دنیا

از او ساخته

بلکه آن‌گونه که

پیش از تمام زخم‌ها

بوده است.

تو را نمی‌خواهم

برای فراموش کردن جهان

می‌خواهم

کنار تو

آن‌قدر خودم باشم

که دیگر

از جهان نترسم.

#بهنام_محترمی#

عمر

شبی عمرم به پایان می‌رسد

دل من نیز به سامان می‌رسد

هرچه گفتم در سکوت این جهان

روزی آخر به پایان می‌رسد

عشق اگر در سینه پنهان مانده است

با نفس‌های آخرین جان می‌رسد

ما مسافران این شب بوده‌ایم

صبح، بی‌ما نیز آسان می‌رسد

کاش پیش از رفتنم ای روزگار

دست یاری بر دل ویران رسد

#بهنام_محترمی#

نیستان

چو آتش در نیستان شعله‌ور شد

دل هر نی ز داغی شعله‌ور شد

شرر افتاد و نی‌ها سوختند آه

تمام نیستان غرق شرر شد

یکی نی شمع گور خویشتن شد

یکی در شعله خاکستر به سر شد

یکی گفتا من از خویشم گذشتم

یکی گفتا دلم خونین‌جگر شد

ز هر نی ناله‌ای برخاست در باد

که آواز جدایی در سحر شد

نه نی ماند و نه نایی در نیستان

فقط خاکستر عشق تو به جا شد

من آن نی‌ام که در آتش نشستم

که جانم سوخت و عشقت معتبر شد

مرا آتش بزن ای عشق شیرین

که سوختن در رهت عین هنر شد

اگر روزی گذشتی بر مزارم

مبین خاکم که آنجا یک قمر شد

ببین شمعی میان خاک می‌سوزد

که از اشک دل من شعله‌ور شد

هر آن نی کز غم عشقت بسوزد

چراغ خلوت اهل نظر شد

نیستان گرچه از آتش فنا گشت

ز خاکستر هزاران عشق سر زد

و من در آخرین دم زیر لب گفتم

تمام هستی‌ام از عشق تو شد

#بهنام_محترمی#

تاریخ تکرار می شود

تاریخ تکرار می‌شود.

ایران این حقیقت تلخ را بارها به چشم دیده است روزگاری که قدرت‌های بزرگ زمان، از روسیه و انگلستان گرفته تا بعدها آمریکا، با فشار سیاسی، نظامی و استعماری بر سرنوشت این سرزمین اثر گذاشتند و بخش‌هایی از سرزمین تاریخی ایران از پیکرهٔ آن جدا شد. در همان روزگار نیز کم نبودند کسانی که با عنوان کارشناس و مصلحت‌اندیش، سنگ قدرت‌های خارجی را به سینه می‌زدند اما حاصل آن سیاست‌ها، برای ایران چیزی جز ضعف، فشار و از دست رفتن منافع ملی نبود.

امروز نیز اگر تاریخ را فراموش کنیم، ممکن است همان چرخه دوباره تکرار شود. گاهی ادعاهایی دربارهٔ سرزمین ایران مطرح می‌شود و گاه حتی برای نشان دادن هویت تاریخی ایران، نمادها و پرچم‌هایی به کار می‌رود که عمرشان با عمق تاریخ این سرزمین قابل قیاس نیست؛ یا تنگه راهبردی و ایرانی هرمز به موضوع ادعاهای سیاسی تبدیل می‌شود.

اما یک حقیقت روشن است ایران را نمی‌توان تنها با شعر و فرهنگ و خاطرهٔ تاریخی حفظ کرد.

فرهنگ، تاریخ و تمدن، ستون‌های هویت ایران‌اند اما در جهان سیاست، ملتی که توان دفاع از مرزها و منافع ملی خود را نداشته باشد، ممکن است حتی با هزار سال تمدن نیز زیر فشار قدرت‌های بزرگ قرار گیرد.

ایران برای حفظ صلح، استقلال و تمامیت ارضی خود، به قدرت ملی نیاز دارد و قدرت دفاعی بخشی از همین توان ملی است.

تاریخ اگر یک‌بار هشدار داده باشد، خردمند آن را به خاطر می‌سپارد

چراکه ملتی که تاریخ را فراموش کند، ممکن است مجبور شود آن را دوباره زندگی کند.

#بهنام_محترمی#

خر مدرک دار

خر مدرک‌دار

خر از طویله چو آید به شهر

بپوشد قبای بزرگی به مهر

اگر دانشش نام و عنوان دهد

به او مدرک علم و دیوان دهد

چو بر مسند جاه بنشانَدش

ز هر سو بزرگان بخواندش

ولی گر خرد در سرش جا نشد

ز دانش نصیبش به جز نام نشد

نه مدرک کند آدمی را خرد

نه منصب ز نادان، دانا کند

اگر جامهٔ فضل بر تن کند

ز نادانی خویش دم می‌زند

کسی آدم است و سزاوار نام

که آزاد گردد ز خوی حرام

اگر از خری خویشتن وا کند

خودش را ز بند هوس‌ها کند

خر عیسی اگر ره به مکه برد

چو بازآید، آخر همان خر بود!

#بهنام_محترمی_بیت آخر حضرت سعدی#

اژدهای غرور

چنین گفت آن اژدهای غرور

که غنیمت بود بهرهٔ زور

بدو گفتم ای بی‌خرد خودپسند

سخن را مکن با ستم هم‌کمند

تو از تیغ بنیاد شاهی کنی

ز بیداد آیین راهی کنی

نیاکان ما داد را پرورند

نه گنج از ره کشتن آورند

ز کوروش فروغ جهان مانده است

ز دادش نشان جاودان مانده است

ز رستم دل شیر و بازوی مرد

نه دستی که آلوده گردد به درد

ز کاوه درفش سرافرازی است

نه آیین غارت نه چنگ‌آوری است

تو را گر سده چار تاریخ هست

مرا چرخ گواه هزاران نشست

زمین من از بامداد نخست

به فرهنگ و فرزانگی کرده رُست

نه با باد آید نه با باد رود

چراغی که ایران برافروخت سود

اگر تاج بر زور بر سر نهی

سرانجام در خاک بی‌فررهی

بماند ز مردان فقط نام نیک

نه شمشیر خونریز و کردار تیره

#بهنام_محترمی#

خال

خال چانه‌ات نشان مُهر خداست

یک نقطه ولی تمام شور و نواست

هر کس که به آن سیاهی افتاد اسیر

دانست که عشق از همین‌جا ابتداست

#بهنام_محترمی#

کلاغ ها

آن روز صبح هوا هنوز گرگ‌ومیش بود. کنار جاده‌ای خاکی یک یاکریم افتاده بود بال‌هایش زخمی بود و توان پرواز نداشت. سه کلاغ از آسمان پایین آمدند و دورش حلقه زدند. انگار از قبل می‌دانستند که این پرنده دیگر راه گریزی ندارد.

اولی بی‌درنگ نوکش را بر بال زخمی پرنده زد. دومی به گردنش نوک زد و سومی، کمی آن‌طرف‌تر با احتیاط نگاه می‌کرد و هر از گاهی ضربه‌ای می‌زد یاکریم تقلا می‌کرد خودش را روی خاک بکشد اما هر بار که چند سانتی‌متر جلو می‌رفت یکی از کلاغ‌ها راهش را سد می‌کرد

من از دور ایستاده بودم و فقط نگاه می‌کردم فاصله آن‌قدر زیاد بود که اگر می‌دویدم شاید دیر می‌رسیدم. صدای بال‌های کلاغ‌ها با نفس‌های بریده آن پرنده در هم آمیخته بود. هیچ فریادی در کار نبود فقط سکوتی سنگین که هر نوک آن را سنگین‌تر می‌کرد.

لحظه‌ای یاکریم سرش را بلند کرد چشم‌هایش هنوز برق داشت انگار نمی‌خواست تسلیم شود. اما سه کلاغ بی‌اعتنا به آن نگاه، دوباره به جانش افتادند

آن صحنه خیلی زود تمام شد، اما تصویرش سال‌ها در ذهنم ماند از آن روز فهمیدم همیشه کلاغ‌ها گرسنه نیستند گاهی فقط چون می‌دانند قربانی دیگر توان دفاع از خودش را ندارد دورش جمع می‌شوند.

#بهنام_محترمی#

سفر

در کنج خانه نشسته‌ام

نه دلم هوای کوچه‌ها دارد

نه چشمم در پی تماشای جهان است

که جهان را بسیار دیده‌ام و غم آدمیان را بیشتر

مرا اندوهی‌ست نه از خویشتن

نه از زخم دل خویش

غم من روزی‌ست که پرده‌ها کنار رود

و چشم جانم ببیند رنج بی‌شمار مردمان عالم را

ای عشق پنهان هستی

ای راز جاری در رگ آفرینش

مرا از خود مبر

که در خلوت این خانه

با یاد تو زنده‌ام

و با اشک خویش برای دل‌های شکسته دعا می‌کنم

اگر روز حساب از من پرسند چه آوردی؟

گویم

جز قلبی زخمی

جز عشقی بی‌پناه

و جز آهی برای تمام جان‌های خسته

چیزی در این سفر نداشتم

#بهنام_محترمی#

آرش

چو بدخواه ایران هم‌آواز شد

جهان از دم کینه دمساز شد

ز هر مرز لشکر به پیمان رسید

که ایران ز بنیاد ویران شود

برآمد ز البرز آرش چو شیر

به چنگ اندرون داشت آن چوب و تیر

ز خور، زه پولاد بر کمان کشید

به خوز آن سر دیگرش آرمید

نهاد آن گه تیر اندر خم استوار

که لرزید از آن، کوه و دشت و حصار

چنان زه کشید از پی داد و مهر

که خم گشت بازوی او چون سپهر

نه تیری که آذر به پرواز بود

نه پیکان که آوای سرافراز بود

چو از شست آرش رها گشت تیر

زمان ماند مبهوت و گردون اسیر

چو آذر گذر کرد از ابر سیاه

فرو ریخت بر کینه‌جویان راه

دل هر ستمگر ز بیمش گداخت

غرورش چو خاکستر باد باخت

نه از بهر کین، نه به سود نبرد

که از بهر ایران، کمان را سپرد

بماناد ایران چو خورشیدِ پاک

فروزان‌تر از مهر بر روی خاک

#بهنام_محترمی_آرش#

جسم

سال‌ها بعد اگر گور مرا وا بکنند

نه ز خاکم اثری نه ز تنم پیرهنی

نه کفنی مانده به جا نه نشانی ز من است

همه‌جا عطر تو پیچیده چو راز کهنی

تن من رفته ز یاد همه اهل زمین

نام من محو شده در گذر حادثه‌ها

لیک از آن خانهٔ خاموش دل خاکی من

مانده یک رایحه از عشق تو در خاطره‌ها

اگر از من بپرسند که این خاک چه داشت؟

گوید آن خاک به جز عشق امانتی نبود

آنچه از عمر من خسته به جا مانده هنوز

جز نفس‌های تو و زمزمه محبتی نبود.

#بهنام_محترمی_جسم#

کفش زرین

کفش زرین

یکی کفش زر داشت، از چرم ناب

یکی پای خونین، به راه عذاب

یکی تاج بر سر، ز زر می‌تراشید

یکی نان خشکیده بر سفره می‌داشت

یکی نام و آوازه می‌خواست و جاه

یکی چشم بر لقمه‌ای داشت و آه

ز اصلاح گفتند و از اصل دین

ولی درد مردم همان بود و این

یکی وعده‌ها را به دفتر نوشت

یکی قرض نان را به دفتر نوشت

ز آزادی و عدل بسیار گفتند

ولی کوچه‌ها را پر از فقر دیدند

ز اصول و اصلاح، سخن‌ها سرودند

ولی سفره‌ها را تهی‌تر نمودند

نه عمامه میزان مردی بود

نه تاج و نه زر، مایهٔ برتری بود

ملاک بزرگی نه نام است و جاه

که کردار نیک است و دل بی‌ریا

قلم گر به دست ریاکار بود

به جای حقیقت، گرفتار بود

قلم گر به دست خردمند بود

برای ستمدیده چون رعد بود

کفش از چرم باشد، چه زیبا، چه زشت

مهم آن‌که با آن به کدامین سرشت

یکی پای مردم به آزادی برد

یکی پای مردم به زنجیر برد

ز جنس کفش گرچه همه چرم بود

یکی بوی عشق و یکی ظلم بود

اگر کفش بر پای انسان بود

قدم‌های او در پی جان بود

ولی گر به پای ستمگر نشست

به خون دل مردمان راه بست

پس ای صاحب کفش زرین و جاه

مکن فخر بر چرم و بر تخت و گاه

که انسان نه با کفش و عنوان شود

که با داد و کردار، انسان شود

#بهنام_محترمی#

سیمرغ

اگر خاک ایران برآید ز دست

هنوز آخرین پر سیمرغ هست

هنوز آتش کاوه در جان ماست

هنوز از دل شیرمردان صداست

اگر تیره گردد شب روزگار

برآید ز البرز خورشید یار

نه دیو و نه دشمن بمانَد به جای

که ایران بود زنده با نام و رای

ز خون سیاوش ز رزم دلاور

بمانده‌ست این خاک آزاد و سرور

ز فردوسی آموخت این سرزمین

که جان می‌دهد لیک ندهد نگین

اگر باد حادثه بر ما وزد

ز خاکستر ما سیمرغ پر کشد

که این ملک دیرینه با فر و داد

بماند همیشه به نام نیاکان به یاد

#بهنام_محترمی#

تاسیان

ز هجر روی تو جانم اسیر تاسیان است

دلم چو شمع سحر در هوای تو نوان است

نسیم اگر گذرد از سرای زلف سیاهت

هزار نافهٔ مشک از نفس در این جهان است

مرا نه طاقت صبر است و نه مجال فراموشی

تمام هستی من وقف آن دو چشم جان است

بیا که بی‌رخ تو باغ عمر بی‌بهار است

شراب عشق تو تنها دوای این روان است

اگر به لطف نگاهی کنی به حال دل من

همین کرامت تو دولت همه زمان است

دگر چه گویم از این تاسیان شب‌های هجران؟

دعای حافظ‌وشم وصل یار جاودان است

#بهنام_محترمی#

نخستین بوسه

در آن دشت کهن زیر آغوش سپیده

دو کبوتر به هم گفتند راز دل دیده

نوک بر نوک نهادند نه از بهر سخن

که عشق آمد و خواند از دل خاموش، سخن

پسر دید و دختر نفس در نفس افتاد

ز مهر نهان شعله‌ای در دو دل افتاد

نه زر بود و نه تاج و نه آواز جهان

فقط گرمی عشقی میان دو جان

چو در آغوش هم آرام گرفتند

ز خود رفتند و به دریای محبت شتافتند

ز خاک تن انسان گل فردا دمید

ز پیوند دو دل قصه هستی رسید

عشق آمد و گفتا منم آبِ حیات

منم راز بقا در گذر کائنات

لب یار حکایت ز نخستین نفس بود

که در دفتر آفرینش نام عشق نوشت

#بهنام_محترمی#

باده

از باده مزن دل
از باده چه حاصل
جز حسرت و اندوه
در خاطر غافل

با عشق بنوشیم
از جامِ محبت
کز مهر تو روید
صد باغ سعادت

دل را به تو دادم
ای مایهٔ منزل
بی‌روی تو باشد
این جان من باطل

#بهنام_محترمی#

آواز قو

آواز قو

کنار برکه‌ای آرام و مهتابی

نشسته بود قویی سپید و آبی

ز آغاز عمرش با یک دلدار

گذشته بود از هر خزانی هر بهار

نه دیده بود جز روی یارش را

نه خواسته بود جز بوی دیارش را

چو باد آمد به هم پیچید گیسوی آب

دو بال عشقشان شد سایه‌بان خواب

نه در کوچ خزان از هم جدا گشتند

نه در طوفان شب از هم رها گشتند

وفا را از پر خود نقش می‌کردند

ز عشق پاک عالم را خبر کردند

زمان بگذشت و برف آمد به مویش

نشست آرام مرگ بر گلویش

نگاهی کرد سوی یار دیرین

که ای همراه من ای ماه شیرین

اگرچه می‌روم از این جهان خاک

تو ماندگار بمان ای عشق بی‌باک

سپس سر بر کنار آب بنهاد

ز لب آواز آخر را به دنیا داد

نه فریادی نه آهی نه شکایتی

فقط یک نغمه بود از وفاداری

صدایش رفت تا دور آسمان‌ها

پیام عشق شد در گوش جان‌ها

قو رفت و ماند آوازش در عالم

چو شعری جاودان از مهر و ماتم

که گفت آن‌کس که عاشق شد به پاکی

نمی‌میرد بماند در دل خاکی

#بهنام_محترمی_آواز_قو#

چشم هایت

چشم‌هایت....

نه دو پنجره

که دو سرزمین بی‌انتهاست

هر بار که در آن‌ها نگاه می‌کنم

سال‌ها از خودم دور می‌شوم

و به تو نزدیک‌تر

چشم‌هایت

شب را از ستاره بی‌نیاز کرده‌اند

چراغی‌اند

که حتی در خاموشی

راهِ دل را نشان می‌دهند

چه رازی در آن‌ها پنهان است

که هر نگاه

مرا از جهان می‌برد

و در اقلیمِ عاشقی

دوباره متولدم می‌کند؟

مگذار نگاهت را از من بگیری.....

من سال‌هاست

در پناه همین دو چشم

زندگی می‌کنم

بی‌آنکه خانه‌ای

جز مردمکِ چشمان تو

بشناسم

#بهنام_محترمی_چشم_هایت#

طور معنا

چه رسی به طور معنا ز خودی اگر نگذری

تو صدای دوست بشنو نه هیاهوی داوری

نه به نور برق دنیا نه به تخت و تاج فانی

دل اگر به دوست دادی بشنو از دلش نشانی

به حریمِ عشق آیی چو ز خویشتن برهی

همه[ لن] حجاب راه است اگر از( من)ت نرهی

چه طلب کنی تجلّی به نگاه چشم ظاهر؟

دل اگر شود چو سینا همه‌جا بود مظاهر

#بهنام_محترمی_طور_معنا#

دختر سرخی

در ازدحام زمان ایستاده‌ای تنها

به رنگ آتش عشق در لباسِ رویا

میدان هنوز تو را می‌بیند و نمی‌پرسد

که این سکوت بلند از کدام قصه‌ست آیا

قرار بود بیایی…... و بادها گفتند

که عشق گم نشود در هجوم فرداها

تو مانده‌ای و نگاهت به راه بی‌پایان

که شاید از دل غربت رسد صدای آوا

چه سال‌ها که گذشت و هنوز در چشمت

شکسته است غروب هزار وعده‌ی ما

اگر نیامدی ای یار این توهم نیست

که عشق زنده بماند به بغض یک امضا

تو دختر سرخی و شهر شاهد صبرت

که عشق را نکشد فاصله نه حتی دنیا

#بهنام_محترمی#