کوسه
کوسه
آفتاب داغ ظهر بر عرشهی کشتی نیایش دریا میتابید. صدای خندهی کودکان با نسیم ملایم بر سطح آب پخش میشد. خانوادهها از تعطیلات لذت میبردند؛ مادران با کلاههای حصیری روی صندلیهای راحتی نشسته بودند، پدران در حال عکس گرفتن، و بچهها با توپهای رنگی میان عرشه میدویدند.
دریا آرام بود... بیش از حد آرام.
در فاصلهای دور، کاپیتان کشتی با دوربین دوچشمیاش افق را بررسی میکرد. چیزی در آب حرکت میکرد؛ خطی ناپیدا، موجی کوچک اما ناهماهنگ. قلبش تندتر زد. با خود زمزمه کرد:
نکنه نهنگه؟... یا یه کشتی دیگه؟
اما آنچه میآمد، هیچکدام نبود.
درست در لحظهای که گروهی از کودکان کنار نردهها خم شده بودند تا ماهیهای کوچک را تماشا کنند، سطح آب با صدایی وحشیانه شکافته شد. یک دهان عظیم با ردیفی از دندانهای مرگبار، با سرعت غیرقابل تصور از عمق بالا آمد و...
جیغ.
خون.
آب، قرمز شد.
عرشه در چند ثانیه به میدان جنگی تبدیل شد. کوسهای عظیمالجثه، چنان بزرگ که گویی از کابوسهای باستانی برخاسته، با بدنی زخمخورده و چشمانی سیاه، بار دیگر حمله کرد. اینبار به قلب جمعیت. کودکان از ترس میدویدند، پدران به دنبالشان فریاد میزدند، اما... دیر شده بود برای برخی.
کاپیتان فریاد زد:
همه رو به داخل بفرستید! از نردهها دور بشن! قایق نجات رو آماده کنید!
در این میان، دختربچهای به نام نازنین، فقط هفت سال داشت، میان آشوب گم شده بود. چشم به دریا دوخته بود، جایی که خواهر کوچکش را آخرینبار دیده بود...
نازنین میان جیغها و فریادها ایستاده بود. صدای گریهٔ کودکان، زوزهی باد، و هشدارهای بلندگو همه در هم آمیخته بودند. کشتی دیگر آن جای امنی نبود که صبح شده بود — حالا بیشتر شبیه به تلهای غرقشده در وحشت بود.
آب دریا، آرام و صاف نبود؛ قرمز شده بود، تیره، سنگین. از میان موجهایی که با خون رنگ گرفته بودند، دستهای کوچکی گاهوبیگاه دیده میشدند؛ کمک میخواستند، تکان میخوردند، و بعد... ناپدید میشدند.
کاپیتان با مشت بر ریل کوبید.
اون لعنتی هنوز اینجاست! زندهست... و برمیگرده!
صدای ترقتروق فلز، بدنهی کشتی را لرزاند. چیزی از زیر به آن ضربه زد — قوی، سریع، و دقیق. چند نفر به زمین پرت شدند. یکی از ستونهای جانبی کج شد، نردهی محافظ شکست، و یک پسر نوجوان با جیغی کوتاه به دریا افتاد.
همه ساکت شدند.
تنها صدای باقیمانده، نفسنفس زدنهای نازنین بود. او حالا تنها شده بود. خانوادهاش را ندید. بچهها را هم نه. او دست دراز کرد و تکهای از لباس خیس خواهرش را در میان خون و کف آب دید که مثل پرچم تسلیم، بر سطح دریا میرقصید.
نازنین به عقب دوید — به سمت قایقهای نجات. اما در راه، با مردی برخورد کرد که صورتش خونآلود بود. پایش قطع شده بود، تکهای پارچه را دور زخمش بسته بود، و با یک دست به دیوار تکیه داشت. او زمزمه کرد:
نذار دوباره برگرده... نذار بچهها بمیرن...
و بعد، افتاد.
در همان لحظه، کوسه بازگشت.
اینبار نه از روبهرو، که از کنارهی کشتی. با جهشی عظیم از سطح آب، نیمتنهی خونآلودش بالا آمد. دهانی به بزرگی یک اتاق خواب باز شد. دندانهایی که شبیه شمشیرهای زنگزده بودند، به سمت کودکانی رفتند که هنوز نمیدانستند کجا باید فرار کنند.
اما کسی بود که میدانست.
یوسف — یکی از ملوانهای پیر، خودش را جلوی دهان کوسه انداخت، تا چند کودک بتوانند فرار کنند. لحظهای بعد، او دیگر نبود.
صدای انفجار از موتورخانه آمد. کشتی داشت فرو میرفت.
درست زمانی که خورشید در افق فرو میرفت و بازماندگان در قایق نجات، خسته و وحشتزده به دوردست خیره شده بودند، صدای یک رعد در عمق دریا پیچید. اما هوا صاف بود.
نازنین در آغوش پیرمردی زخمی نشسته بود. اسمش ابراهیم بود — زیستشناسی که به دلایلی خاص سوار این کشتی شده بود، نه برای تفریح، بلکه برای تحقیق.
وقتی آرامش کوتاهمدت حاکم شد، نازنین با صدایی لرزان پرسید:
اون چی بود؟... چرا اومد؟ چرا ما؟
ابراهیم آه کشید، نگاهی به آب انداخت، و زمزمه کرد:
اون یه کوسه معمولی نبود... اون از اقیانوس نیومده. اون از اعماق اومده... از جایی که انسان نباید پاشو بذاره.
او توضیح داد که چند ماه پیش، در پروژهای محرمانه در جنوبگان، شکافی در بستر دریا باز شده بود — یک درهی زیرزمینی که به منطقهای میرسید به نام:
درهی خاموش
درهای که میلیاردها سال دستنخورده باقی مانده بود. جایی که هیچ نور، هیچ صدا، و هیچ انسانی بهش نرسیده بود.
در آنجا، موجوداتی زندگی میکردند که از دوران دایناسورها باقی مانده بودند؛ موجوداتی غولپیکر، ناشناخته، و خشمگین از بیدار شدنشان.
ابراهیم با چشمانی سرخ گفت:
ما یکی از اونها رو بیدار کردیم... این فقط پیشقراول بود. اگه برنگرده... بقیه هم میان.
نازنین زمزمه کرد:
چرا حمله کرد؟ ما که کاری نکردیم...
ابراهیم:
آنها. به دنبال صدا میان... لرزش... امواج... خون. ما همهشو بهش دادیم.
و در آن لحظه، آب دوباره لرزید.
باشه…
جنگ در دنیای خون – فصل اول: بازگشت سایهها
شش ماه گذشته.
جهان، آنطور که میشناختیم، تغییر کرده.
از زمان حادثهی کشتی نیایش دریا، موجی از گزارشهای عجیب از سراسر سواحل دنیا منتشر شده:
ماهیگیرانی که دیگر بازنگشتند...
ساحلهایی که شبهنگام صدای نعرههای زیر آب را میشنوند...
و خون... همیشه خون در موجها.
سازمانهای جهانی سکوت کردند.
رسانهها گفتند: خطای انسانی.
اما بازماندگان میدانند…
هیولاها برگشتهاند.
نازنین حالا دختریست ۸ ساله، اما با چشمانی پیرتر از هر جنگجویی.
او شبها کابوس میبیند:
کوسهی بیچهرهای که نامش را صدا میزند.
موجوداتی با دهانهایی روی ستون فقراتشان.
و زنی در زیر آب… با تاجی از استخوان ماهیها…
که به او میگوید:
به دنیای ما خوش آمدی، نازنین… تو از ما هستی…
ابراهیم، اکنون در یک آزمایشگاه مخفی در اسرائیل روی خون موجودات کار میکند.
او فهمیده که DNA ... انسانی نیست.
بلکه چیزی میان انسانِ پیش از انسان و هیولاهای اولیه
و آنچه در راه است، فقط حیوان نیست…
تمدن است.
در همین زمان، در اعماق گودال درهی خاموش، صدایی بلند شده:
یک نوع ارتعاش، یک صدای فراخوان.
موجوداتی که قرنها خوابیده بودند، حالا بیدار شدهاند.
دنیای خون یعنی بازگشت صهیونیست
و اینبار نه فقط در دریا، بلکه برای بشریت؟!
#بهنام_محتررمی#