شبی را با شاه محترم سحر کردم
که در آن شب، در تو هیچ چیز جز عشق ندیدم.

چون برق از من عبور کردی، قلبم آتش زدی
با نگاه تو، تمام دنیا را به نام کردی.

مرا در آغوشت به عمق زمین و آسمان بردی
در هر بوسه‌ات به سرزمین‌های شیرین عشق بردی.

مرا مست کمر کردی، در هر لحظه از دستانت
بهشت در قلبم باز شد و لبخندت، رازی شد در آن.

چشمانت چون دریا، بی‌کرانه و پر از آرامش
در هر نگاهت غرق شدم و دیگر نخواستم هیچ.

با لبانت، مرا از خواب بیدار کردی دوباره
در هر بوسه، به دنیای عشق و جنون رفتم، ای محبوب.

دست‌هایت مرا در هر لحظه گرم و نوازش کرد
که در آغوش تو، تمام دردها و غم‌ها از یادم رفت.

ای عشق، شبی را با همایون سحر کردی
که در آن شب، در آغوش تو هیچ چیز جز عشق نبود.

#بهنام محترمی#