به یک نظر از دل بُرد آن نقشِ خیالی
کز عکسِ نگاهش شد، آیینه نُهالی

چون سایه دوید از من، آن صورتِ افسون
در خلوتِ جان افتاد، یک پرده زِ کالی

هر جلوه که می‌دیدم، زان طَرفِ دل‌افروز
می‌رفت به پژواکش، اندیشه‌ی سَالی

من رازِ جهان خواندم، در نقطه‌ی پرگار
چون چرخ به رقص آید، با سوزِ مقالی

آنجا که دلم پر زد، در سینه‌ی خاموش
آواز نیامد لیک، فهمید خیالی


نه دستِ من و تو بود، تقدیرِ نهان را
در لوحِ دلِ آشفته، بنوشت جهان را

هرچند که کوشیدم، بیرون نرود حکم
سهمم زِ خوشی این شد، سهمِ دگران را

با قرعه زِ جام آمد، خوناب نصیبم
آن باده‌ی شیرین شد، بر کامِ کسان را

گفتند که در قسمت، بی‌رنج نرنجی
اما چه کسی سنجد، میزانِ توان را؟

بر طالعِ من خط زد، آن سطرِ خوش ایام
دیگر ننویسد هم، ای کاش همان را

در پرده نهان افتاد، آن جلوه‌ی بیدار
هر کس نرسد هرگز، تا نقطه‌ی دیدار

پوشیده زِ ما مانده‌ست، آن چهره‌ی پر نور
زان روی، شده دنیاست، آشفته و بسیار

هر پرده که می‌افتد، نقشِ دگر آید
نقاشِ ازل بنگر، با رنگِ دل‌آزار

سودای وصالِ او، در سینه بسی خون کرد
کز پرده برون آید، آن ماهِ شبِ تار

کس راز ندانسته‌ست، این چرخ چرا گردد
پرسیدم و گفت آری، "حُسن است خریدار"

عقل آمد و برگشت، زین بادیه‌ی حیرت
کز فهم نیاید باز، این دفترِ بی‌عُدّت

هر قاعده را بشکست، چون چهره نمود از دور
آن لعبتِ بی‌نام و آن سِرِّ خوشِ خلوت

حیران شد از این پرگار، هر فلسفه و منطق
چون سوخت در آن آتش، تدبیرِ هزار صنعت

ما سایه‌ی وهمیم، بر پرده‌ی تصویرش
وان صورتِ ناپیدا، بیرون زِ حساب و علت

دل راه به او دارد، گر عقل نمی‌بیند
در عالمِ بی‌نقش‌اش، بی‌چشم بُوَد رؤیت

#بهنام محترمی#