شعر نیایشی عارفانه(بهنام محترمی)

ای خالق بی‌نیاز و بی‌زوال

نور از تو دارد آسمان و هلال

ای راز پنهان در دلِ کائنات

حاکم تویی بر ذره و بر نجات

ای آن‌که نامت آبرو می‌دهد

دل را ز داغ گناه شو می‌دهد

آغوش لطف تو پناه من است

هر لحظه، مهر تو گواه من است

سجاده‌ام از اشک شب تر شده

دل با تپیدن به تو پیوَر شده

آغوش شب با نام تو روشن است

ای آن‌که بر لب‌های من، زمزم است

دستم تهی، دلم پُر از خواهش است

اما امیدم بر تو چون ماهش است

ای در سکوت من صدای لطیف

آرامشم در حیرت بی‌تعریف

از من مگیر این گریه‌های دعا

بگذار باشم با تو در لحظه‌ها

از هر چه غیر توست، بیزار شوم

در نور پاک تو، سبکبار شوم

شعر با مضمون وصال الهی (بهنام محترمی)

شبی رسید که دل در تو گم شدم، یا رب

به نور وصل تو روشن شدم، شدم، یا رب

دل از زمین بریدم، ز خویش بگذشتم

نگاه کردی و با تو یکی شدم، یا رب

به هر نفس تو را در حضور حس کردم

نه در صدا، که در سینه دم‌زدم، یا رب

نه پرده بود، نه دیوار، نه غبار فراق

فقط تو بودی و من، و چشم ترم، یا رب

تو آن خدای همیشه پنهانِ پیدایی

که من در آینه‌ات، خود را شناختم، یا رب

نه وعده خواستم از بهشت، نه از دوزخ

همین وصال تو کافی‌ست بر دلم، یا رب

به ذره‌ام نگری، همچو آفتاب پاک

که ذره گشت پر از نور در قدم، یا رب

چه حاجت است زبان، تو خود دعای منی

که من سکوت شدم، تو گفتنم، یا رب

#بهنام محترمی#