عشق میان زن و مرد

پیش از آن‌که دست‌ها یکدیگر را لمس کنند

پیش از آن‌که نگاه‌ها ملاقات کنند

دو روح، یکی در دل دیگری

در سکوت بی‌پایان، یکدیگر را می‌شناختند

نه چشم دید، نه گوش شنید

بل قلب‌ها زبان عشق را می‌فهمیدند

و جان‌ها در آینهٔ یکدیگر، خود را می‌یافتند

زن، نه فقط جسم

بل ساحت رازآلودِ هستی بود

حامل نغمه‌ای که از گل‌های خلقت و نورهای آفرینش سرچشمه می‌گرفت

مرد، نه فقط خاک و خون

بل رود جاریِ شعور و عشق بود

که با جریان خود، زمین و آسمان و زمان را لمس می‌کرد

آن دو، در حضور یکدیگر

چون دو شعلهٔ نور بودند

که در آغوش هم

نه یکی می‌شدند و نه از هم جدا

بل چرخ ابدی را می‌رقصیدند.

و عشق، همچون نسیمِ عارفانه

به جان‌هایشان دمید

هر نگاه، آینه‌ای شد از کل جهان

هر لمس، بازتابی از حضور خالق

هر لبخند، نغمه‌ای از هستی و بقا

و در آن چرخ

زن و مرد

نه تنها یکدیگر را

بل خود را و خدا را دیدند

هر نگاه، بازتاب نور نخستین بود

هر نفس، آهنگ جان بود

هر قلب، پژواک حضور مطلق عشق

زن گفت، نه با کلمات، بل با سکوت و نگاه

من آن راز درون تو را می‌دانم که خودت نمی‌دانی،

من آن شعلهٔ پنهان را می‌بینم که در تاریکی جهان روشن است.

مرد پاسخ داد، نه با صدا، بل با لمس و دل

من تو را نه می‌خواهم، بل تو را می‌بینم

در تو، خودم را می‌یابم

و در ما، خالق عشق را حس می‌کنم.

و آنگاه بود که عشق‌شان

از جسم و زمان فراتر رفت

و به حکمت و راز هستی بدل شد

نه اسارت، نه وابستگی، نه حسادت

بل اتحاد، بقا، و جریان جاودان نور

آن‌ها هر یک گلِ هستی دیگری بودند

با رنگ‌ها و عطرهای متفاوت

اما در یک باغ

که خالق عشق، خود، باغبان آن بود

هر حرکت، هر نگاه، هر نفس

چون قطره‌ای از رود ابدی

در جریان زندگی و عشق جاری شد

و در این جریان، زن و مرد فهمیدند

که عشق، نه فقط اتصال دو جسم

بل هم‌آوایی دو روح، دو نغمه، دو جریان است

که در آهنگ حیات

پیچیده و هماهنگ

هر لحظه بازتاب خالق را نشان می‌دهد

و آنگاه بود که جهان نیز به تماشا نشست

ستاره‌ها خندیدند

بادها زمزمه کردند

و زمان، آرام، در آهنگ عاشقانهٔ آن دو، می‌رقصید

هر نفس‌شان، بازتابی از آفرینش بود

هر نگاه، پیمانی از جاودانگی

و هر لمس، راز هستی و بقا

زن و مرد

در حضور هم

در حضور عشق

در حضور خالق

به یکدیگر نگه کردند

و در سکوت، فهمیدند

که هر دو

هر یک

همهٔ هستی را در خود دارند

و هر دو

در عاشقی، خود را و خدا را می‌بینند

#بهنام محترمی#